به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه قرن، صدای “مترجم! مترجم!” از چند جهت در فضای موكب بلند شده بود. من مشغول گفتوگو با دختری نوجوان و پرانرژی از شهر عِماره بودم. صدا را دنبال کردم و خودم را به مبدأ رساندم. حاجخانمی عرب زبان و میانسال، با چهرهای جدی و پرصلابت، ایستاده بود و بیوقفه چیزی میگفت. همکارانم درمانده بودند. کسی عربی بلد نبود و هیچکس حرفش را نمیفهمید.
گوش کردم و دستم آمد که ماجرا از کجا آب میخورد. همکاران بخش درمان، میز چوبی بزرگی را که عتبه مقدسه برای پاسخ به سؤالات شرعی و گفتوگو با زائران عربزبان داده بود، برداشته و بهعنوان میز پذیرش درمان استفاده کرده بودند. آن میز، متعلق به او بود و حالا میخواست آن را پس بگیرد.
میز را به زحمت جابجا كردیم و او ایستاد و تماشا كرد!
هر صبح، اول وقت، میآمد؛ پشت میزش با وقار مینشست، با زائران گفتوگو میکرد و غروب بیصدا میرفت.
یک روز تصمیم گرفتم به موقع ببینمش و فرصتی برای معاشرت پیدا کنم. موفق شدم. از تهران پرسید، از تحصیلاتم، سرگرمیها و خانوادهام. لبخندی محو بر لب داشت و کلمات فصیحش، مستقیم به قلبم مینشست. حس دختری را داشتم که از تأیید یک بزرگ، بیاندازه خوشحال میشود.
ناگهان به انگلیسی گفت که میخواهد برای قدردانی از زحمات همکارانم، هدیهای بیاورد. تعدادمان را پرسید. تعجب کردم. گمان کردم میخواهد توانایی زبانم را بسنجد، اما در واقع داشت توانایی خودش را نشان میداد. لهجهاش نرم و زیبا بود و جملاتش درست و سنجیده. در دل، تحسینش کردم.
من دختری بودم که از دستاوردهای جمهوری اسلامی بهره برده بودم و مهارتهای تحصیلی و ارتباطی متنوعی کسب کرده بودم اما او در روزهای سخت عراق پیشرفت کرده بود و اینطور میدرخشید.
چند روز بعد، با شوق صدایم کرد. فکر کردم هدیهها را آورده است، اما بهجایش بحثی طولانی درباره مسائل اجتماعی و مردمشناسی آغاز کرد. سوالاتی راجع به وضعیت تحصیل، حجاب و رفتارهای دینی و آیینی زنان ایرانی داشت. من هم برایش از ارادات آمیخته به خون مردم به اهل بیت گفتم و به مفاهمه رسیدیم. در میان گفتوگوها چند اصطلاح عربی هم یادم داد. ارتباطمان در فضای موکب او را از آن زن با شكوه و دست نیافتنی به معلمی مشوق و دلسوز تبدیل کرده بود.
به شوخی او را «آلاء عزیزم» صدا زدم. این عبارت فارسی و آهنگین را دوست داشت. گفت در میان عربها، کسی همسن او را با نام کوچک صدا نمیزند و برای احترام، از کنیه استفاده میکنند. اما ذهن بازش تفاوت فرهنگها را پذیرفته بود.
سرانجام با هدیهها آمد. تسبیحهای گلی زیبا و مهرهای تربت. از او دعوت كردم به تهران بیاید. کمی مکث کرد. كمرش را كه بسته بود نشانم داد و گفت شاید فکر خوبی باشد که برای درمان هم كه شده یك سفر بیاید. من یاد جابجا كردن میز افتادم و شرمنده شدم. در میان صحبت، سراغ خانمي را گرفت كه نمي شناختم. تعریف كرد که پارسال یك خانم ایرانی یك ظرف عسل به خدام عرب این موكب بینالمللی هدیه داده و آنها امسال ظرف خالی را با یك شاخه گل در ورودی موكب قرار دادهاند و پیام تشكری را با كمك گوگل ترنسلیت نوشتهاند تا قدردانی كرده باشند. ظرفی كه به چشم همه ما بیست و چند نفر آمده بود اما داستانش را نمیدانستیم.
خداحافظی ما با آلاء عزیز به دلیل ارتباطی كه با عتبه داشت طولانی و پر مهر شد. از او خواستم ما را در دعاهایش فراموش نکند و حتماً به تهران سفر كند. گفت به اندازه كافی به ما زحمت دادهاند، گفت هنوز مشغول میزبانی زائران هستند و فرصتی برای مهمان شدن ندارد. برایش از مراکز درمانی و پزشکی پیشرفته ایران گفتم و گفتم ما هم مردم مهماننوازی هستیم. لبخندی شیرین زد!
فرودگاه پر از ازدحام و همهمه بود. خستگی، مثل غباری سنگین، بر شانههای همه نشسته بود. فکر پایان روزهای خدمت و دوری از فضای نورانی و گرم موکب، رمقمان را گرفته بود که ناگهان اتفاقی خوش افتاد. وقتی منتظر پرواز تاخیر خورده برگشتمان بودیم یك نفر از طرف آلاء عزیز هدیههای خداحافظی آورد. كمی تربت و پارچهای متبرك از ضریح حضرت اباالفضل (ع). همانجا فهمیدم این سفر، فقط یک مأموریت نبود؛ یک مهمانی تمامعیار بود که ما را با قلبهایی پر از نور و مهر، به خانه برمیگرداند.
*فاطمه عباسی؛ روزنامه نگار و مترجم
پایان/*
.