به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه قرن، جواد آل حبیب – روانپزشکی، روانشناسی و رواندرمانی همچنان در چارچوب مدل فردگرایانه ذهن باقی ماندهاند. اما مدل ذهنی رابطهای که در دهههای ۸۰ و ۹۰ میلادی در روانکاوی توسعه یافته، چشماندازی کاملاً متفاوت ارائه میدهد. این مدل به جای تمرکز بر ناهنجاریهای درونی، بر عوامل اجتماعی و روابطی تمرکز دارد و شواهد محکمی پشت آن وجود دارد. با این حال، مدل فردگرایانه به دلیل وضعیت سیاسی-اجتماعی موجود، همچنان غالب است.
روانپزشکی، روانشناسی و رواندرمانی همچنان در مدل فردگرایانه ذهن گیر کردهاند. مدل ذهن رابطهای که در دهههای ۸۰ و ۹۰ در روانکاوی توسعه یافت، دیدگاهی بسیار متفاوت ارائه میدهد. این مدل بر علل رابطهای و اجتماعی تمرکز دارد، نه اختلالات درونی، و توسط شواهد علمی پشتیبانی میشود. مدل فردگرایانه به دلیل وضعیت اجتماعی-سیاسی موجود همچنان غالب است.
در جوامع غربی، معمولاً ذهن را یک موجودیت فردی تصور میکنیم — چیزی که در «درون» ماست و به نوعی با مغز ما قابل شناسایی است. این دیدگاه زیربنای تمام روانشناسی، روانپزشکی و بخش عمدهای از رواندرمانی رایج است. اما این نتیجهای علمی نیست، بلکه یک فرض فلسفی است که علم روانشناسی بر آن بنا شده است. این یک موضع متافیزیکی است، نه علمی، که ریشه آن به دکارت و دوگانهانگاری ذهن-بدن قرن هفدهم بازمیگردد.
دکارت ذهن را از بدن جدا کرد و همچنین ذهن را از جهان بیرون جدا نمود و تمام حیات ذهنی را به قلمرویی کاملاً جدا از جهان فیزیکی منتقل کرد. این حرکت فلسفی تأثیر عمیقی بر فلسفه غرب و بعدها بر روانشناسی علمی نوظهور در قرن نوزدهم گذاشت. گرچه دوگانهانگاری ماده و ذهن دکارت تا حد زیادی کنار گذاشته شد، اما باور اصلی او مبنی بر اینکه ذهن یک «موجود مستقل» و مجزا از جهان بیرون است، باقی ماند. این فرض امکان مطالعه ذهن را به صورت جداگانه، بدون در نظر گرفتن زمینههای اجتماعی و رابطهای فراهم کرد و این مطالعه را برای روشهای علمی تجربی و کمی مناسب ساخت. تجربه ما از دیگران و جهان بیرون، در این مدل، به صورت پدیدههای درونذهنی و داخلی ما مفهومسازی شد.
با ظهور فروید، این مدل ذهن به اوج خود رسید و پس از نفوذ بینظیر او، کاملاً در روان غربی ریشه دواند. اگرچه نظریه اولیه فروید (۱۸۹۶) اساساً بر مدل اجتماعی-محیطی «اختلال ذهنی» مبتنی بود (او تجربههای آسیبزا در روابط اجتماعی را ریشه مشکلات روانی و هیجانی میدانست)، اما این نظریه با روح زمانه سازگار نبود و برای انطباق با روانشناسی علمی نوین، آن را کنار گذاشت.
فروید زمانی که مدل خود را از یک مدل اجتماعی به مدلی تعریفشده توسط تعارضات درونی تغییر داد، شهرت زیادی یافت؛ مدلی که منابع رنج را در دنیای خصوصی و درونی فرد قرار میداد. نظریه او پس از آن بر تقسیم صریح بین «جهان درونی» ذهنی و «جهان بیرونی» عینی و بیطرف بنا شد. رواندرمانی نیز از این رویکرد پیروی کرد.
خلاصهای بسیار کوتاه: مدلهای رایج ذهن و مشکلات روانی، چه روانپویشی، چه شناختی-رفتاری یا روانپزشکی، همه بر اساس همان بنیان فلسفی فردگرایانه بنا شدهاند. این مدل فرض میکند که ذهن (که با مغز فردی ما شناخته میشود) یک موجود واحد و درون ماست و مشکلات روانی و هیجانی نتیجه و مشخصه اختلالاتی در فرد هستند که به صورت تعارضات درونی، خطاهای شناختی یا ناکارآمدیهای روانی تفسیر میشوند.
در نتیجه، ما به این باور رسیدهایم که مشکلات روانی و هیجانی ما چیزی است که در درون ما خراب شده است. این باور در اصطلاح «اختلال روانی» که در کتاب مقدس روانپزشکی غرب یعنی DSM به کار میرود، کاملاً نهفته است. همه اینها از یک موضع فلسفی ناشی میشود که ریشه در دکارت دارد.

معرفی روانشناسی رابطهای یا چگونگی شکلگیری سلامت روان از طریق روابط
مدل ذهن رابطهای دیدگاهی کاملاً متفاوت نسبت به ذهن و مشکلات روانی ارائه میدهد. اگرچه این مدل به صورت رسمی در روانکاوی به عنوان «روانکاوی رابطهای» در دهههای ۸۰ و ۹۰ توسعه یافت، اما ریشههای آن به جریانهای روانکاوی قرن بیستم و پدیدارشناسی بازمیگردد که به شدت با دکارت مخالفت میکرد. بعداً این رویکرد رابطهای در بسیاری از رویکردهای رواندرمانی دیگر نیز تأثیر گذاشت. در این مدل، ذهن نه یک موجود فردی و خصوصی بلکه بنیادی اجتماعی و باز به جهان است؛ ذهن از طریق روابط و تعاملات بینفردی شکل میگیرد و از آنها ساخته میشود.
مدل رابطهای در واقع برعکس مدل فردگرایانه است: به جای اینکه فرد اولویت داشته باشد و جهان اجتماعی در مرحله دوم باشد، جهان رابطهای اولویت دارد و ذهن فرد صرفاً بیانگر ثانویه آن است. این تغییر دیدگاه پیامدهای عمیقی دارد. وقتی فرد به عنوان واحد بنیادی ذهن در نظر گرفته نشود، مشکلات روانی دیگر ناشی از درون فرد تصور نمیشود. زیرا فرد همیشه در شبکهای از روابط و جهان بینفردی قرار دارد، مشکلات روانی بیشتر به تجربیات بینفردی و اجتماعی مرتبط دانسته میشود. تمرکز بر «فرد در زمینه» — فردی که در شبکهای از روابط جای دارد — قرار میگیرد.
رویکردهای درمانی مبتنی بر این مدل به جای روایتهای آسیبشناسی درونی که به آن عادت کردهایم، بر تجربههای زنده و رابطهای تأکید میکنند. به جای تعارضات درونی، ناکارآمدیها یا خطاهای شناختی، مشکلات روانی عمدتاً ناشی از مشکلات رابطهای و اجتماعی مانند سوء استفاده، رهاشدگی هیجانی، غفلت یا بیاعتنایی است، به خصوص در سالهای اولیه زندگی که آسیبپذیری روانی بالاست. درمان بر فراهم آوردن یک رابطه حمایتی و تسهیلکننده متمرکز است که به ترمیم رابطهای کمک میکند، نه بر «اصلاح» یا «درک» فرآیندهای درونی مشکلدار.
مدل ذهن رابطهای و رویکردهای مبتنی بر آن صرفاً ایدههای فلسفی نیستند. شواهد علمی قوی از روانشناسی رشد، نظریه دلبستگی و پژوهشهای نوزادی از آن حمایت میکنند. دهها سال مطالعه نشان داده است که نوزادان برخلاف فرض دکارت و فروید، موجودات ایزوله نیستند، بلکه از ابتدا نسبت به هیجانات و حالات مراقبانشان حساس و واکنشپذیرند و در تعاملات عمیق دوطرفه شرکت میکنند.
این تجربیات بینفردی، نقش مرکزی در رشد روانی و سلامت روان آینده دارند. این ایده آنقدر انقلابی بود که پژوهشگر نوزادان، کولوین ترواورتن، نوشت: «داستان نوزادی انسانی که توسط فلاسفه و علوم پزشکی و روانشناسی تعریف شده بود، بازنویسی شده است» (۲۰۱۰، ص. ۱۴۵). آنچه درباره کودک درست است، درباره بنیادهای ما نیز صادق است.
با وجود شواهد قوی، مدل فردگرایانه همچنان غالب است. چرا؟ سیستمهای سلامت روان و مدلهای رایج آنها عمیقاً در ایدههای فرهنگی غربی فردگرایی ریشه دارند که بر خودکفایی و استقلال فرد تأکید میکنند. این سیستمها معتقدند که مشکل درونی است و باید از درون درمان شود، چون با فرهنگ فردگرایی و ایدئولوژی سرمایهداری همسو است.
مدل رابطهای تنها فردگرایی روانشناسی و روانپزشکی را زیر سوال نمیبرد، بلکه ساختارهای اجتماعیای را که آن را حفظ میکنند به چالش میکشد. اگر ذهن به طور ذاتی اجتماعی و رابطهای است، باید به شرایط اجتماعی، ساختاری و رابطهای که رنج ایجاد میکند، نگاه کنیم. از دیدگاه رابطهای، سیستم سلامت روان خود بخشی از مشکل است، چرا که تمرکز تنگنظرانه و فردگرایانهای دارد که واقعیتهای اجتماعی گستردهتر را پنهان میکند. این واقعیتها بسیار مهم و بزرگ هستند.
مدل رابطهای فقط یک چارچوب جایگزین نیست، بلکه دعوتی است به بازاندیشی بنیادین در باورهای ما درباره ذهن، مشکلات روانی و هیجانی و روند بهبود. این مدل توجه را از مشکلات فردی به دینامیکهای رابطهای و اجتماعی معطوف میکند که پشت آنها هستند. در نهایت، رویکرد رابطهای نشان میدهد که بهبود به معنای ترمیم چیزی که در فرد شکسته است نیست، بلکه به معنای تحول جهان اجتماعی و بینفردی است که فرد در آن زندگی میکند. این تغییر پیامدهای عمیقی دارد برای نحوه درک، پاسخدهی و حمایت از سلامت روان، موضوعی که این بلاگ قصد دارد در سلسله مطالبی به آن بپردازد.
ذهن؛ موجودی فردی یا پدیداری رابطهای؟
در غرب، ذهن معمولاً به عنوان یک موجودیت فردی و درونی تصور میشود که تا حدی با مغز قابل شناسایی است. این نگرش اساس تمام شاخههای اصلی روانشناسی و روانپزشکی است، اما نتیجهای علمی نیست، بلکه پیشفرضی فلسفی است که ریشه در دوگانگی ذهن-بدن دکارت در قرن هفدهم دارد. دکارت ذهن را از بدن و جهان جدا کرد و آن را در قلمرویی مجزا از هر چیز مادی قرار داد. این ایده پایهای برای شکلگیری روانشناسی علمی غربی شد که ذهن را موجودی منزوی و مستقل از جهان بیرون میدید.
اوج مدل فردگرایانه با فروید
با ظهور فروید، این مدل به اوج خود رسید. اگرچه نظریه اولیه فروید بر مبنای مدل اجتماعی-محیطی مشکلات روانی بود، اما با شرایط فرهنگی آن زمان همخوانی نداشت و فروید به سمت مدلی رفت که مشکلات را در درون فرد و در قالب تعارضات درونی تعریف میکرد. از آن پس، بیشتر نظریهها و روشهای رواندرمانی همچنان بر این فرض فلسفی فردگرایی مبتنی هستند؛ ذهن موجودی است درون فرد که مشکلات روانی نیز در همان درون فرد شکل میگیرد.
مدل ذهن رابطهای: چرخشی بنیادین
مدل ذهن رابطهای بر خلاف مدل فردگرایانه، ذهن را موجودی بنیادی اجتماعی و باز به جهان میداند که از طریق روابط و تعاملات میان فردی شکل میگیرد. به جای آنکه فرد واحد پایهای باشد و جهان اجتماعی ثانویه، جهان اجتماعی و رابطهای پایه و ذهن فرد نتیجه و محصول آن است.
این تغییر دیدگاه، پیامدهای بزرگی دارد: مشکلات روانی و عاطفی دیگر ناشی از فرد نیستند، بلکه عمدتاً از تجارب بینفردی و اجتماعی شکل میگیرند. فرد همیشه در شبکهای از روابط قرار دارد و سلامت روان او وابسته به کیفیت این روابط است.
تاثیرات مدل رابطهای در رواندرمانی
رویکردهای رواندرمانی مبتنی بر این مدل به جای تمرکز بر تعارضات و ناهنجاریهای درونی، بر تجارب زنده و رابطهای تاکید میکنند. مشکلات روانی بیشتر به دلیل آسیبهای اجتماعی، سوءاستفاده، ترک عاطفی و نادیدهگرفتن احساسات در دوران کودکی شکل میگیرند. بنابراین، به جای «اصلاح» یا «درمان» مشکلات داخلی، تاکید بر ایجاد روابط حمایتی و ترمیمی است.
شواهد علمی قوی پشت مدل رابطهای
مطالعات روانشناسی رشد، نظریه دلبستگی و پژوهشهای نوزادان نشان دادهاند که نوزادان موجوداتی منزوی نیستند، بلکه از ابتدا نسبت به احساسات مراقبان خود حساس بوده و در تبادل عاطفی فعالاند. این روابط نقش مرکزی در رشد روانی و سلامت روانی آینده دارند.
چرا مدل فردگرایانه همچنان غالب است؟
با وجود شواهد محکم، مدل فردگرایانه همچنان بر روانپزشکی و رواندرمانی غربی مسلط است. دلیل آن، پیوند عمیق این مدل با ارزشهای فرهنگی فردگرایی و ایدئولوژی سرمایهداری است که فرد را موجودی خودکفا و مستقل میداند و مشکلات را صرفاً درونی میپندارد.
مدل رابطهای؛ فراخوانی برای تغییر بنیادین
مدل رابطهای تنها یک چارچوب نظری جدید نیست؛ بلکه فراخوانی است برای بازنگری در نحوه درک ذهن، مشکلات روانی و فرآیند درمان. این مدل توجه ما را از مشکلات فردی به سمت پویاییهای اجتماعی و رابطهای جلب میکند و پیشنهاد میدهد که درمان واقعی با تغییر روابط و شرایط اجتماعی امکانپذیر است، نه صرفاً «اصلاح» درون فرد.
پایان/*
.