داستان سارا
من در حال تماشای فرزندم بودم که وقتی شریک زندگی آنها در آشپزخانه به آنها پیوست ، به پاک کردن ظروف کمک کرد. آنها نگاهی را رد و بدل کردند که حجم صحبت می کرد. من می دانستم – به شکلی که فقط والدین می توانند بدانند – چیزی اشتباه بود. نه نوع روزمره اشتباه ، بلکه نوع سنگین و اضطراب است. و من یک احساس غرق شدن داشتم که قبلاً می دانستم که چیست.
سالها بود که من یک خیال خصوصی نگه داشتم که روزی این کلمات را می شنوم ، “شما یک پدربزرگ و مادربزرگ خواهید بود.” این جمله برای ده ها سال بی سر و صدا در قلب من زندگی کرده بود. اعتراف به این احساس خطرناک است ، اما در اینجا وجود دارد – من به یک فرصت دوم امیدوار بودم. فرصتی برای نمایش متفاوت از من به عنوان والدین. برای انجام بهتر برای انجام درست
اگرچه می دانستم ممکن است در اتاق خواب چالش هایی وجود داشته باشد ، اما آنچه انتظار نداشتم سکوت باشد. نحوه مکالمه در مورد کودکان به سادگی متوقف شد.
ما در مورد آن صحبت نمی کنیم خیلی شکننده است. و با این حال ، چیزی برای من نیز وجود ندارد: نقاط عطف که من بی سر و صدا تصور می کردم – برای تولد در آنجا ، میزبان شب ها ، رفتن به مسابقات ورزشی. این آرزوها ناگفته مانده و از بین رفته اند ، بنابراین من به بار آنها اضافه نمی کنم. بعضی اوقات احساس گناه می کنم. به همان اندازه که من برای آن لحظات آرزو می کنم ، حداقل این فرصت را داشتم که مادری را تجربه کنم.
داستان دیگر در جدول
برای تعطیلات ریتمی وجود دارد – بدون آن ، خنده ، داستانهایی که برای صدمین بار تکرار می شوند. اما در زیر شادی ، یک داستان دیگر بازی می کند. یکی که نان تست یا عکس نمی گیرد. هیچ کس نمی داند چگونه نام ببرد.
این امر در طول اجتماعات خانوادگی قابل مشاهده است – وقتی فرزند دیگر من در حال ترکیدن است ، هیجان و سه کودک را زیر پا می گذارد. از طریق هرج و مرج و خنده ، چشمان فرزند بزرگتر خود را در اتاق می گیرم – یکی بدون فرزند. بین ما چیزی ناگفته وجود دارد ، اما درد او برای من روشن است.
عوارض رازداری
من متوجه می شوم که چگونه آنها در اجتماعات کمی از نوزادان فاصله دارند. من هم در خودم احساس می کنم. غم و اندوه ای که من حمل می کنم وجود دارد – یکی که اغلب نامی ندارد. این فقط مربوط به نوه ای نیست که ممکن است هرگز ملاقات نکنم. این از دست دادن ایستادن در کنار فرزند من در یکی از آسیب پذیرترین کشش های زندگی آنها است.
احساس درماندگی می کنم. در حاشیه این یکی است که من نمی توانم برطرف کنم.
چرا ساکت می شوند
به خودم یادآوری می کنم که سکوت آنها رد نیست. مبارزات باروری فقط مربوط به دارو و زمان نیست – آنها در مورد هویت ، اندوه و دلهره های آرام هستند.
شاید آنها از خود محافظت کنند. شاید آنها به بخشی از زندگی خود نیاز داشته باشند تا در مورد سؤالات ، مشاوره یا نگرانی دست نخورده باقی بمانند. بخشی که هنوز هم کاملاً آنهاست.
زمان لازم بود تا این موضوع را درک کنم. سکوت شخصی نبود. این مربوط به اعتماد یا نزدیکی نبود. این در مورد بقا بود – در مورد چیزی که به طرز غیرقابل انکار و بدون شکستن آن وجود دارد ، وجود دارد.
و هنگامی که من واقعاً آن را درک کردم ، شروع به نمایش متفاوت کردم. نه کاملاً اما متفاوت
اکنون چه ارتباطی به نظر می رسد
حمایت آرام
من نشان می دهم من سؤال نمی کنم من تحقیق نمی کنم من به آنها اجازه می دهم ، به روش های آرام ، که من اینجا هستم – بدون انتظار. من وعده های غذایی را بدون ماندگاری در درب رها کردم. من الگوهای احمقانه ای می فرستم – نه اینکه بپرسم آنها چگونه کار می کنند ، فقط به آنها یادآوری می کنم که آنها را دوست دارند.
احترام به مرزها
من منتظر اعترافات نیستم. من به آرامی گفتم ، “من متوجه شده ام که دیگر در مورد بچه ها صحبت نمی کنیم. من هر دو شما را دوست دارم ، مهم نیست که چه چیزی است. اگر شما به کمک نیاز دارید – جستجوی ، تدارکات ، هر کاری. من این کار را خواهم کرد. هیچ سؤالی پرسیده نمی شود.”
یادگیری به تنهایی
من شروع به خواندن در مورد ناباروری و مفهوم اهدا کننده کردم. من آن را مطرح نمی کنم من فقط می خواهم به اندازه کافی درک کنم که اگر لحظه ای فرا می رسد ، از آنها بیشتر فکر کنم.
پر کردن سکوت با حضور
من منتظر کلماتی بودم که در مورد آنها خواب دیدم. درعوض ، من به دنبال لحظاتی که به اشتراک می گذاریم می گردم – پیگیری سگ و خندیدن از عکسهای قدیمی خانوادگی.
نداشتن انتظارات باعث می شود کسی که می توانم به آن تکیه دهند ، نه کسی که برای محافظت از خود نیاز داشته باشد. این امید من است. این هدف من است.
به سایر مادربزرگ ها و مادربزرگ های امیدوار
اگر در حال قدم زدن در این جاده ساکت و گیج کننده هستید – شما تنها نیستید. اشتیاق واقعی است. درماندگی نیز همینطور است.
ما نه تنها آنچه ممکن است هرگز نباشد ، بلکه نسخه والدین را نیز ناراحت می کنیم که فکر می کردیم مجدداً مورد بررسی قرار می گیریم. ما تصور می کردیم که نسخه عاقل تر و ملایم تر از خودمان هستیم. ما تصور می کردیم که فرزندان ما نقش والدین را به عهده بگیرند – و احساس افتخار با چیزهایی که به صورت کامل به وجود می آیند احساس افتخار می کنند.
اما اینجا هستیم. نگه داشتن عشقی که مکان های کمتری برای فرود دارد.
ما با آن چه می کنیم؟
- ما به دنبال پاسخ نیستیم. ما حضور مداوم خود را ارائه می دهیم.
- ما درد خود را متمرکز نمی کنیم. ما فضای آنها را نگه می داریم.
- ما منتظر نقاط عطف نیستیم. ما در جایی که می توانیم اتصالات ایجاد کنیم.
بازتاب نهایی
این پدربزرگ و مادربزرگ من تصور نمی کردم. ممکن است هرگز نباشد.
اما عشق بی قید و شرط – نوعی که در عوض چیزی نمی پرسد ، نوعی که بدون چنگ زدن وجود دارد – که هنوز به من تعلق دارد. این مال من است ، مهم نیست که چه اتفاقی می افتد.
و شاید ، فقط شاید ، این جایی است که پدربزرگ و مادربزرگ شروع می شود – نه در زیست شناسی ، بلکه در عشق بی بدیل.