من اونجا بودم بعد نبودم
ناگهان خودم را گم کردم، انگار یکی کلید چراغ را باز کرده باشد و احساسات و حسی که من هستم… خوب… من را از دست داده است.
اردیبهشت سال آخر دانشگاهم بود. وقتی استاد نوروبیولوژی را تماشا می کردم که روی تخته سیاه می نوشت، حس ناگهانی غیرواقعی به من نازل شد. من بازیگر اصلی فیلم زندگی ام نبودم، ناگهان تماشاگر شدم تماشا کردن آن فیلم- روی یک صفحه نمایش کوچک، از ردیف عقب، با گوش گیر و عینک آفتابی تقریباً مات.
رنگهای احساسی زنده تک رنگ شدند، حضور به غیبت تبدیل شد، احساسات عمیق اکنون افکار کم عمقی بودند.
یک لحظه کاملاً من بودم، لحظه ای دیگر پژواک محو آن شخص بودم.
سالها بعد فهمیدم که چیزی برای من اتفاق افتاده است: شروع ناگهانی اختلال مسخ شخصیت – غیرواقعی سازی (DDD). (1)
این اختلال 1% از جمعیت عمومی و تا 50% از افراد مبتلا به اختلالات روانپزشکی، به ویژه اضطراب، افسردگی و PTSD را مبتلا می کند.(2)، (3). این اختلال در بیماران با سابقه سوء استفاده در دوران کودکی (2،3) (که من تجربه کرده بودم) شایع است.
DDD می تواند گذرا یا طولانی مدت باشد.
در مورد من از اوایل دهه 20 تا اوایل 70 سالگی من ادامه داشت.
پس از تداوم DDD، امیدم را از دست دادم که هرگز راهی برای بازگشت به احساسات، به ویژه شادی، که در دو دهه اول زندگی ام تجربه کردم، از دست دادم.
مطالعات تصویربرداری عصبی نشان می دهد که DDD با کاهش فعالیت در “مراکز عاطفی” سیستم لیمبیک و افزایش فعالیت در “مدارهای تنظیم احساسات” مرتبط است. (1،2،3).
سالها بعد فهمیدم که مورد DDD من یکی از ویژگیهای اضطراب و افسردگی مزمن است که تمام زندگی بزرگسالیام را با آن مبارزه کردهام. داروهایی که بسیاری از علائم من را کاهش می دهند، DDD را لمس نکرده اند.
اما، پس از 50 سال غیبت، سفر به پاریس به من کمک کرد که دوباره به من تبدیل شوم.
اینطوری اتفاق افتاد.
پیدا کردن گمشده ام بعد از 50 سال
همسرم، کریس گیلبرت دکترای MD (که همچنین برای روانشناسی امروز)، در پاریس به دنیا آمد. ما سالی یک بار به آنجا سفر می کنیم تا دوستان و خانواده را ببینیم و از شهر به عنوان پایگاهی برای کاوش در سایر نقاط اروپا استفاده کنیم.
در آخرین بازدیدمان، وقتی در رانندگی گم شدم، کریس گفت: «مشکلی نیست. به سادگی یکی از 12 جاده منتهی به “Place de L' Etoile” را پیدا کنید.
Place de L'Etoile، Plazza of the Star به زبان فرانسوی، مرکزی با دوازده «پره» است که مرکز آن طاق پیروزی است.
همانطور که همیشه اتفاق می افتد، کریس حق داشت. راهم را در پاریس پیچیدم تا Ave de Wagram را پیدا کردم، که ما را مستقیماً به Place de L'Etoile و در نهایت به مقصد رساند.
آن شب، من برای یک دانشمند چیزی بسیار نادر را تجربه کردم: تبدیل شدن به علم نظریه به چیزی کاربردی و مفید در زندگی روزمره من.
معمولاً تئوری، اگرچه در آزمایشگاه مفید است، اما در زندگی واقعی چندان خوب کار نمی کند، زیرا برخلاف آزمایشگاه، زندگی واقعی به هم ریخته، کنترل نشده و به دلیل نبود اصطلاح بهتر است. واقعی.
اما شب تجربهی Place de L' Etoile، زمانی که خواب از من دور شد، منظرهای از Place de L'Etoile را به تصویر کشیدم (پایین را ببینید)
Place de L'Etoile
منبع: Maps CC2 را از Wikimedia Commons باز کنید
بنا به دلایلی، آن تصویر تداعی کننده یک تجلی بود که زندگی من را متحول کرد.
بینش ناگهانی من این بود که خود قدیمی من مانند مقصدی بود که راه های رویکردی که برای آن امتحان کرده بودم مسدود شده بود.
اضطراب، افسردگی و درماندگی آموخته شده – مانند محاصره سنگفرش هایی که آشوبگران در طول انقلاب فرانسه برپا کردند – بازگشت من را به میدان شخصی خودم، مرکز من، ناکام گذاشت.
استعاره Place de L'Etoile مرا به تعجب واداشت: اگر کاوش می کردم همه راههایی که در دسترس من است، یا از مسیری غافل شده بودم که مرا به مرکزم باز میگرداند؟
همانطور که در مورد این سوال فکر می کردم، متوجه شدم که چنین خیابان کشف نشده ای ممکن است وجود داشته باشد، زیرا – حتی پس از 50 سال – هنوز لذت پیش بینی آخرین فیلم جیمز باند، آخرین روز مدرسه، یا موقعیت بسیار نادری که مامان به من داده بود را به یاد می آوردم. دلار برای خرید چیزبرگر، شیک شکلاتی و نوار اسنیکرز در استخر شهر.
من بر اساس تئوری هایی که در ذهنم برای گرفتن مدرک دکترا در روانشناسی فیزیولوژیکی وجود داشت، استدلال کردم که اگر حافظه شادی باقی ماند، سپس احساس خود باید هنوز جایی در مغز من باشد، زیرا بازیابی حافظه “مدارهای” اصلی را که در ابتدا در طول شکل گیری حافظه تحریک شده بودند، دوباره فعال می کند.
تئوریهای تشکیل و بازیابی حافظه (5،6) همچنین فرض میکنند که وقتی خاطرات بلندمدت رمزگذاری میشوند، محرکهایی که به طور همزمان وجود داشتند (همپیوسته) هنگام شکلگیری حافظه، ارتباطی با آن حافظه حفظ میکنند. (5،6)
یک مورد خاص از این پدیده، یادگیری وابسته به حالت (SDL) است، که در آن خاطرات زمانی بازیابی میشوند که «وضعیت» (محرکهای موجود مانند داروها یا خستگی) در طول شکلگیری حافظه، دوباره برقرار شود، و باعث ارتقای بازیابی حافظه بعدی میشود (7). به عنوان مثال، اگر در حین مصرف دوزهای زیاد کافئین مطالعه میکنید، اگر قبل از انجام آزمایش، مقدار زیادی کافئین مصرف کنید تا «حالتی» را ایجاد کنید که در ابتدا اطلاعات موجود در آزمون را به دست آوردهاید، در این آزمون آزمایش خواهید کرد.
نمونه دیگری از شکل گیری حافظه تداعی، حافظه ضمنی (9) است که در آن یادگیری ناخودآگاه رخ می دهد. به عنوان مثال، اگر اکنون به اطراف اتاق نگاه کنید و تصور کنید که اشیاء مختلف در دهان شما چه حسی دارند، ایده خوبی خواهید داشت که آنها چه حسی دارند. به این دلیل که به عنوان یک نوزاد، شما انجام داد آن اشیاء یا مواردی مانند آنها را در دهان خود قرار دهید.
مسلح به تمام این نظریه ها، متوجه شدم که اگر محرک های موجود را دوباره تجربه کنم، ممکن است احساساتم را دوباره کشف کنم. زمانی که آن احساسات قوی ترین بودند.
به عبارت دیگر، فضای کودکی من.
از پاریس تا دره مرگ
من در نزدیکی دره مرگ، در صحرای موهاوی بالا به دنیا آمدم و بزرگ شدم.
در جستوجوی گمشدهام، امسال دهها بار به زادگاهم بازگشتم، پیادهروی کردم و دوباره با دوستان دوران کودکی ارتباط برقرار کردم.
جلوه های حسی کویر از اهمیت ویژه ای برخوردار بود.
بوی تند کرئوزوت و بوته مریم گلی، گرمای تسکین دهنده گرمای 100 درجه روی پوست من، و مناظر وسیع کوه های سیرا نوادا، همگی احساساتی را برانگیخت که زیر پنج دهه مسخ شخصیت مدفون شده بودند.
سپس، با همسرم کریس، با نوشتن رمانی در زادگاهم، ترونا، کالیفرنیا، بیشتر در محیط کودکی ام غرق شدم.
به تدریج، تکههایی از احساس – بهویژه شادی – بازگشت. دو ماه پیش، با پیش بینی یک پیاده روی به سوی آبشار داروین (در پارک ملی دره مرگ) موجی از شادی را تجربه کردم. یک ماه پیش، برای به پایان رساندن اولین پیش نویس رمان، احساس هیجان داشتم. آخر هفته گذشته، درخشش گرم ناشی از یک شام صمیمی با دوستان در زادگاه من ساعت ها باقی ماند.
من به هیچ وجه به حالت “عادی” بر نمی گردم. عینکهای آفتابی تقریباً مات که قبلاً به آنها اشاره کردم هنوز وجود دارند، اما شکافهای سوراخ سوزنی جدیدی در آنها وجود دارد که گاه به گاه لکههای رنگی و نور روشن را میپذیرند.
در مجموع، مسیر بازگشت به میدان اتول، مرکز عاطفی من، از دره مرگ می گذشت.
بعد از 50 سال جستجو، دارم یاد میگیرم که دوباره احساس کنم.