11:34 - 2024/10/19

سمت تاریک نیازهای عاطفی

[ad_1] مفهوم نیازهای عاطفی از درک نادرست نظریه انگیزش آبراهام مزلو که به «سلسله مراتب نیازها» معروف است، نشأت می‌گیرد. (فکر می‌کنم امروز او آن را «سلسله‌مراتب انگیزش» می‌نامد، با توجه به اینکه اصطلاح «نیازهای عاطفی» چگونه مورد سوء استفاده...

سمت تاریک نیازهای عاطفی

[ad_1]

مفهوم نیازهای عاطفی از درک نادرست نظریه انگیزش آبراهام مزلو که به «سلسله مراتب نیازها» معروف است، نشأت می‌گیرد. (فکر می‌کنم امروز او آن را «سلسله‌مراتب انگیزش» می‌نامد، با توجه به اینکه اصطلاح «نیازهای عاطفی» چگونه مورد سوء استفاده قرار گرفته است.) سلسله مراتب اولیه مزلو برای اولین بار در سال 1943 منتشر شد، با اساسی‌ترین انگیزه‌ها (خوردن، خوابیدن، دفع، و غیره) و با خودشکوفایی به اوج خود می رسد – رشد برای دستیابی به حداکثر پتانسیل خود.

مزلو بعداً مفهوم خودشکوفایی خود را مورد انتقاد قرار داد و لایه بالایی جدید را به سلسله مراتب اضافه کرد که آن را تعالی از خود نامید. در این نسخه جدید، او استدلال کرد که ما تنها با دادن خود به هدفی بالاتر خارج از خود، در نوع دوستی و معنویت، به فعلیت می رسیم. مفهوم متعالی او بازتاب فراخوان منابع مذهبی و معنوی باستانی است که “خود را با از دست دادن خود بیابید”.

توجه به این نکته مهم است که سلسله مراتب مزلو تا حد زیادی یک نظریه رشدی بود – یعنی توصیفی از اهمیت تفاوت انگیزه های مختلف در زمانی که کودکان به بزرگسالان تبدیل می شوند و بزرگسالان به حداکثر پتانسیل خود می رسند.

شکی نیست که کودکان خردسال در ایجاد حس پایدار و منسجم از خود نیازهای عاطفی دارند و برای انجام این کار به کمک بزرگسالان نیاز دارند. همچنین درست است که کودکان نوپا نمی‌توانند خواستن چیزی را از نیاز به آن تشخیص دهند، به همین دلیل است که وقتی به چیزی که می‌خواهند «نه» می‌گوییم، مانند یک اسباب‌بازی یا خوراکی، می‌توانند آسیب ببینند یا عصبانی شوند. در لحظه ای که آنها آن را می خواهند، احساس می کنند که به آن نیاز دارند. هر چه احساس قوی تر باشد، «نیاز» قوی تر می شود.

مغز کودک نوپا در بزرگسالی زمانی فعال است که احساسات را در روابط اشتباه تفسیر کنیم و خواستن، ترجیح دادن و خواستن را با نیاز اشتباه بگیریم. اینگونه است که ما این حس کاذب را ایجاد می کنیم که یک معشوق (شخصیت والدین) باید احساسات ما را منعکس کند و تأیید کند، در غیر این صورت نمی توانیم یک حس منسجم از خود را حفظ کنیم.

یک توضیح بیولوژیکی وجود دارد که چرا بزرگسالان، با قشر جلوی مغز قدرتمند، همچنان خواستن، ترجیح دادن و خواستن را با نیاز در هم می آمیزند. ادراک نیاز با افزایش شدت عاطفی آغاز می شود. با افزایش شدت، ممکن است احساس کنید که باید کاری انجام دهید یا داشته باشید.

این همان فرآیند احساسی نیاز بیولوژیکی است. (شما می توانید این روند را با گذاشتن صورت خود در یک بالش مشاهده کنید – شدت احساس درست قبل از اینکه نفس بکشید بالا می رود – یا با تاخیر در ادرار کردن – شدت احساس قبل از اینکه درد در مثانه ایجاد شود افزایش می یابد.) وقتی احساسات ناگهان بالا می رود، مغز شما ترجیحات را اشتباه می گیرد. با نیازهای بیولوژیکی به عبارت دیگر، ادراک نیاز به خود تقویت کننده می شود:

من آن را احساس می کنم؛ بنابراین، من به آن نیاز دارم. و اگر به آن نیاز داشته باشم، باید آن را شدیدتر احساس کنم.»

برای برخی، ادراک نیازهای عاطفی به اشتباه بسیاری از تجربیات منفی آنها را در روابط صمیمانه توضیح می دهد. اگر به هر دلیلی احساس بدی دارم به این دلیل است که همسرم نیازهای من را برآورده نمی کند. فرقی نمی کند که خسته باشم، ورزش نکنم، بی حوصله باشم، در محل کارم بی اثر باشم، یا به خاطر رفت و آمدها و افت بازار سهام استرس داشته باشم، یا با شریک زندگی خود بدرفتاری کنم یا ارزش هایم را زیر پا بگذارم. من متقاعد شده ام که احساس بدی دارم زیرا شریک زندگی من نیازهای من را برآورده نمی کند.

و بیایید عنصر اجباری نیاز عاطفی را فراموش نکنیم:

اگر کاری را که من نیاز دارم را انجام ندهی، به نوعی مجازات می شوی، حداقل با ترک محبت.

زمانی که ذهن متقاعد شود که به چیزی نیاز دارد، پیگیری آن به راحتی می تواند به وسواس، اجبار یا اعتیاد تبدیل شود. وسواس در مورد چیزی، شدت عاطفی و درک نیاز را افزایش می دهد. هر چه بیشتر به این فکر می کنم که شما باید برای من چه کاری انجام دهید، نیاز درک شده ام قوی تر می شود.

درک نیازهای عاطفی شبیه به اعتیادهای نگهدارنده است، آنهایی که باعث ناراحتی در ترک می شوند، بدون تحریک مراکز پاداش در مغز در صورت رضایت. با گذشت زمان، “برآورده شدن نیازهایم” پاداش کمی یا هیچ پاداشی وجود ندارد و در صورتی که نیازهایم برآورده نمی شود، رنجش فراوان است. من حتی ممکن است متوجه نباشم که چه زمانی کاری را که من می خواهم انجام می دهید، اما اگر این کار را نکنید عصبانی یا افسرده خواهم شد.

اعتبار سنجی در مقابل توانمندسازی

بدترین نسخه‌های روان‌شناسی پاپ به ما می‌گویند که ما به اعتبار نیاز داریم، و اگر «نیازهای» خود را برآورده نکنیم، احتمالا مورد سوء استفاده قرار می‌گیریم.

اعتبار سنجی عاطفی درک و بیان پذیرش تجربه عاطفی شخص دیگر است. مطمئناً کودکان خردسال باید تجربه خود را توسط والدینشان تأیید کنند، زیرا احساس نوظهور خود شکننده است و قادر به تطبیق افکار و احساسات با آنچه در اطرافشان می‌افتد نیست. اما در بیشتر تعاملات بین بزرگسالان، اعتبارسنجی پیچیده تر از آنچه کودکان نوپا از والدین خود نیاز دارند است. در تعاملات بزرگسالان، اعتبارسنجی باید متقابل باشد و به تفاوت‌ها در دیدگاه احترام بگذارد.

در کار بالینی طولانی من، افرادی که از عدم احساس «اعتبار» رنجیده می‌شوند، ذره‌ای علاقه‌ای به اعتبار بخشیدن به تجربه افراد متفاوت با تجربه خودشان ندارند. آنها بیشتر احتمال دارد که تجربه دیگران را باطل کنند – قضاوت کنند، رد کنند، یا نادیده بگیرند – زمانی که آنها متوجه شوند که این تجربه با تجربه آنها متفاوت است.

اعتبار عاطفی با توانمندسازی متفاوت است، یعنی توانایی تغییر حالت وجودی شما، از جمله احساسات و رفتارتان، برای بهتر شدن. بزرگسالانی که بیشتر از توانمندسازی به دنبال تأیید اعتبار هستند، مهم نیست که چه چیزی دریافت کنند، در نهایت ناامید خواهند شد. احساس اعتبار فقط یک حس کوتاهی از خوب بودن را به همراه دارد، مگر اینکه بتوانیم (قدرتمند) باشیم که در مقابل دلسوزانه پاسخ دهیم و در غیر این صورت فعالانه حالات عاطفی خود را بهبود بخشیم.

اعتبار عاطفی رشد نیست. طبق تعریف، رشد عاطفی فراتر از محدودیت های تجربه دردناک ما است. به عبارت دیگر، اعتبار عاطفی یک پایان نیست، بلکه در بهترین حالت، پیشروی برای بهبود و رشد است. یک زندگی غنی از توانایی خودتنظیمی ناشی می‌شود، که ما را قادر می‌سازد علاوه بر چشم اندازهای خودمان، بدون اینکه طعمه استحقاق، دستکاری و اجباری شویم که با درک نیازهای عاطفی همراه است، دیدگاه‌های زیادی را ببینیم.

[ad_2]

مطالب مرتبط

برنجستان