من در خانه ای به دنیا آمدم که پر از درد بود. اولین خاطرات کودکی من صدای جیغ های مادرم است که از دیوارهای خانه مان طنین انداز می شود، در حالی که من و خواهر کوچکم از ترس در ته کمد لباسمان پنهان شده بودیم و منتظر سکوت وحشتناکی بودیم که نشان می داد پدر الکلی مان از هوش رفته است. هیچ کس هرگز در مورد آنچه اتفاق افتاده بود با ما صحبت نکرد. درعوض، به ما آموختند که «دختران خوب» باید تمام تلاش خود را بکنند تا از دردسر دوری کنند و دردشان را ساکت کنند یا در خطر نامیده شدن «ملکههای درام ملودراماتیک» قرار بگیرند.
اگرچه این توصیه عواقب وحشتناکی برای همه ما داشت، اما در اولین پیشنهاد، قصد محافظت از ما بود. مادرم با ترس زندگی می کرد که اگر مردم بدانند در خانه ما چه خبر است، مسئولان من و خواهرم را خواهند برد.
وقتی 4 ساله بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و بعد از رفتن پدرم، خانه ما آرامتر شد. اما، تا آن زمان، بدن و مغز کوچک من آموخته بود که در اولین نشانه درد، بهتر است فرار کنید و به سرعت خود را پنهان کنید تا زمانی که احساسات شما خاموش شود و خطر از بین برود. من بزرگ شدم هرگز اعتماد به نفس لازم برای مدیریت ناراحت کننده ترین احساساتم را ایجاد نکردم.
برای دههها، وقتی میترسیدم، غرق میشدم یا صدمه میخوردم، پایین یک کمد جای ترجیحی من بود. اما، سایر فضاهای تاریک کوچک نیز می توانند کار کنند. در مدرسه، وقتی بچهها نسبت به من بد رفتار میکردند، خودم را زیر میز تحقیر و طرد میکردم. در خانه، وقتی احساس میکردم دچار سوء تفاهم شدهام، با درد ناشی از خیانت و رها کردن، در ته حمام پنهان میشدم. بعداً در محل کار، وقتی از من انتقاد می شد، درب دکه توالت را قفل می کردم و غرق در ناامنی و شرم می شدم. برای دیگران، پنهان کردن من اغلب گیج کننده، گاهی اوقات سرگرم کننده و گاهی اوقات ناامید کننده بود.
“آنجا خوب هستی؟” صداهای نگران از درها می پرسیدند.
تماشاچیان مبهوت به نیروهای کمکی که فراخوانده بودند زمزمه کردند: “او مدت زیادی است که در آنجا بوده است.”
حالا بیا بیرون، چل! شما فقط اوضاع را بدتر می کنید،» کسانی که کاملاً خسته شده بودند خواستند.
در حالی که میتوانستم ببینم که پنهانکاری من ملودرام ناخواستهای ایجاد میکند، به ندرت بیرون میرفتم تا اینکه همه تسلیم شدند و رفتند. نمی دانستم چگونه دیگر دردم را خاموش کنم.
هر چه بزرگتر می شدم، پنهان شدنم شرم آورتر می شد. توضیح اینکه چرا مومیایی باید در کمد تنها باشد برای فرزندانتان سخت است. من آرزو داشتم این رفتار را از بین ببرم، اما هر بار که سیستم عصبی آسیب دیده من تحریک می شد، نیت خوبم ربوده می شد. تا اینکه به طور تصادفی با شیوه های خود شفقت دکتر کریستین نف آشنا شدم.
کریستین توضیح داد: “ناراحتی عاطفی روشی است که بدن شما به شما اطلاع می دهد که چیزی مهم به توجه و اقدام شما نیاز دارد.” فکر کنید مانند زنگ خطری که در درون شما زنگ می زند و اطلاعات مهمی در آن وجود دارد. بدن شما می خواهد به شما چه بگوید؟ آیا می توانی به جای قضاوت با کنجکاوی و مهربانی گوش کنی؟»
من آنقدر روی تلاش برای از بین بردن درد متمرکز شده بودم، هرگز متوقف نشدم تا آنچه را که احساساتم می خواستم بگویم را در نظر بگیرم.
کریستین گفت: «هنگامی که گوش میدهید، سعی کنید بیش از حد خود را با درد تعریف نکنید. “به جای گفتن “من عصبانی هستم” با یادداشت “من احساس عصبانیت دارم” کمی فضای امن ایجاد کنید و ببینید چه اتفاقی می افتد. به یاد داشته باشید که احساسات فقط احساسات لحظه ای هستند که از بدن شما عبور می کنند، نه حالت های دائمی.
صبر کن هر بار که داخل کمد میرفتم، با تاریکترین افکارم مبارزه میکردم: «من خیلی زیاد هستم. من شکسته ام من دوست داشتنی نیستم.»
اگر اینها فقط احساساتی باشند که از بدنم می گذرند، و نه احساساتی که می خواهند مرا ببلعند؟
کنجکاوی من جرقه زد، دفعه بعد که خودم را در کمد پنهان کردم، پرسیدم: “باشه، بدن، چه می خواهی بدانم؟”
ابتدا سکوت حاکم شد. همانجا نشستم و منتظر ماندم. بعد از مدتی صدایی که در سرم بود گفت: به طرز وحشتناکی احساس شرمندگی می کنم.
هوم این جدید بود
“آیا اقدامی وجود دارد که باید انجام دهم؟” به آرامی بررسی کردم با زمزمه پاسخ داد: «فقط اینجا با من بنشین تا زمانی که احساس امنیت کنم.
اوه من می توانستم این کار را انجام دهم.
احساس کردم بدنم فوراً نرم شد، گویی فقط گوش دادن بلافاصله مقداری از درد را تسکین داد. چه کسی فکرش را می کرد؟
بعد از چند دقیقه دوباره پرسیدم: “باشه جان، حالا چی میخوای بدونم؟”
صدایی که در سرم بود گفت: «در 34 سالگی احساس می کنم کمی احمقانه در ته کمد پنهان شده ام. به اندازه کافی منصفانه
“آیا اقدامی وجود دارد که باید انجام دهم؟” با مهربانی تکان دادم.
“آیا می توانیم بیرون در نور بنشینیم و به صحبت کردن ادامه دهیم؟” پاسخ امیدوارانه آمد
برای اولین بار، از شما خواسته شد که کمد را ترک کنید، یک درخواست کاملا امن و منطقی بود. آن روز متوجه شدم که هر چه زودتر آن را احساس کنیم، سریعتر آن را درمان می کنیم.
هر چه زودتر آن را احساس کنیم، سریعتر آن را درمان می کنیم.
این شروع یک گفتگوی مداوم بین بدن، احساسات و مغز من بود. این مکالمه ای است که همچنان به تسکین سیستم عصبی من کمک می کند و به من کمک می کند تا اعتماد به نفس و مهارت هایی را که برای عبور از ناراحتی و درد احساسی نیاز دارم، رشد دهم.
در حالی که هنوز چیزهای زیادی در حال یادگیری هستم، ۶۳۹۴ روز است که در ته کمد یا هر فضای تاریک دیگری پنهان شدهام. برخی از آن روزها شامل کمک به پرستاری از پدرم از طریق سرطان نهایی و کشف آسیبهای آزار جنسی خانوادهمان بود. اما معلوم میشود که نامگذاری درد ما با کنجکاوی و مهربانی، به جای قضاوت، کمتر از سالهای دوری و خاموشی، به ملودرام منجر شده است.
نسخه ای از این پست نیز در Substack ظاهر می شود.