به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه قرن؛ مونا در ۱۶ دسامبر ۱۹۴۰ به دنیا آمد؛ هدیهای زودهنگام برای خانوادهای که او را بسیار دوست داشتند. پس از ۸۵ سال زندگی، صبح چهارم اوت ۲۰۲۶، برای آخرین بار با دنیا خداحافظی کرد.
در ماههای پایانی زندگی، زمانی که مشخص شده بود عمرش رو به پایان است، بارها درباره زندگیای که پشت سر گذاشته بود با او صحبت کردم. اما یک سؤال بیش از همه ذهنش را مشغول کرده بود: «آیا زندگی من واقعاً اهمیتی داشت؟»
من که ۵۸ سال بود مونا را میشناختم، به او اطمینان میدادم که قطعاً زندگیاش مهم بوده و زندگی بزرگی داشته است. اما او پاسخ میداد: «فکر میکنم زندگی کوچکی داشتهام. واقعاً کار مهمی انجام ندادهام.»
از او پرسیدم: «وقتی روحت از بدن جدا شد و جسمت به خاکستر تبدیل شد، دوست داری با خاکسترت چه کار کنیم؟»
پاسخ داد: «در ۶۰ سال گذشته خیلی سفر نکردهام و بیشتر این سالها را همینجا، در این خانه، گذراندهام. پس فقط خاکسترم را در حیاط خانه پخش کنید.»
وقتی درباره برگزاری مراسم یادبود برای بزرگداشت زندگیاش پرسیدم، اصرار داشت که چنین مراسمی برگزار نشود. میترسید هیچکس در آن شرکت نکند.
اما بعدها اجازه برگزاری مراسم را داد؛ اتفاقی که در ادامه افتاد نشان داد ارزیابی او از زندگی خودش تا چه اندازه اشتباه بوده است.
چرا مونا تصور میکرد زندگیاش کوچک بوده است؟
برداشت مونا از زندگی خودش کاملاً اشتباه بود؛ اما این اشتباه قابل درک است.
فرهنگ مصرفگرا معمولاً ارزش انسان را با دستاوردهایش میسنجد. وقتی مونا با افزایش سن فعالیتهای شغلی و حرفهای کمتری داشت، تصور کرد ارزش و اهمیتش نیز در حال کاهش است.
اما واقعیت چیز دیگری بود.
پژوهش اسکارپا و همکارانش در سال ۲۰۲۲ درباره سالمندان نشان داد که اگرچه «اهمیت شغلی» افراد پس از ۶۵ سالگی کاهش پیدا میکند، «اهمیت میانفردی» آنها افزایش مییابد.
به زبان ساده، مونا کارهای کمتری انجام میداد، اما زمان بیشتری را با کسانی میگذراند که برایش اهمیت داشتند.
مسئله فقط مونا نبود؛ تقریباً همه ما همین اشتباه را میکنیم
پژوهشها نشان میدهند افراد در سنین مختلف، معمولاً تأثیری را که بر دیگران میگذارند کمتر از واقعیت ارزیابی میکنند.
کومار و اپلی در سال ۲۰۲۳ از افراد خواستند کارهای سادهای برای دیگران انجام دهند؛ برای مثال، یک فنجان شکلات داغ به فردی غریبه بدهند. سپس از آنها پرسیدند فکر میکنند این کار تا چه اندازه برای دریافتکننده اهمیت داشته است.
افرادی که این کار را انجام داده بودند، معمولاً تأثیر رفتار خود را کمتر از واقعیت ارزیابی میکردند. آنها بیشتر به این فکر میکردند که آیا کارشان به اندازه کافی بزرگ، چشمگیر یا مهم بوده است؛ در حالی که دریافتکنندگان، گرمی و سخاوت موجود در همان رفتار ساده را احساس میکردند.
پژوهش دیگری در سال ۲۰۱۸ نیز پدیدهای مشابه را نشان داد که به آن «شکاف دوستداشتنی بودن» گفته میشود. افراد پس از گفتوگوهای روزمره، معمولاً میزان علاقه طرف مقابل به خودشان را کمتر از واقعیت تخمین میزدند.
در پژوهش ژائو و اپلی در سال ۲۰۲۱ نیز همین الگو درباره تعریف و تمجید مشاهده شد. افراد تأثیر مثبت کلمات حمایتی و سخاوتمندانه خود بر دیگران را دستکم میگرفتند.
در مجموع، در رفتارهای مهربانانه، گفتوگوها و تعریف و تمجیدها، یک الگوی مشترک دیده میشود: ما دائماً خودمان را با معیار دستاوردها میسنجیم و از خود میپرسیم:
«آیا کاری که انجام دادم به اندازه کافی خوب بود؟ آیا به اندازه کافی مهم بود؟»
و خیلی زود به این نتیجه میرسیم که کافی نبودهایم؛ در حالی که ممکن است تأثیر ما بر زندگی دیگران بسیار بیشتر از چیزی باشد که تصور میکنیم.
بعد از مرگ مونا، حقیقت آشکار شد
در روزهای پس از مرگ مونا، نشانههای اهمیت واقعی او یکی پس از دیگری آشکار شد.
پرستاری که در خانه حضور داشت و هنگام مرگ مونا کنار خانواده بود، به سمت من آمد. او فرانسویزبان بود و هنوز در زبان انگلیسی مشکل داشت. فقط یک کلمه گفت:
«مامان!»
گفتم: «بله، مونا مادر من بود.»
اما پرستار سرش را تکان داد؛ انگار منظورش را متوجه نشده بودم.
گفت: «نه، مامانِ بزرگ!»
او چیزی را دیده بود که خود مونا نتوانسته بود ببیند: مونا قلب تپنده خانواده بود.
کمی بعد، زمانی که از خانه مادرم به سمت پایین تپه میرفتم، متوجه شدم هنوز با یکی از دخترعموهای جوانتر او، ترز، تماس نگرفتهام.
وقتی ترز تلفن را جواب داد، ناگهان شروع به گریه کرد.
گفت: «نه! نه!»
بعد پرسید: «میتوانم چیزی به تو بگویم؟»
گفتم بله.
گفت: «من همیشه مادرت را تحسین میکردم. او الگوی زندگی من بود. همیشه میخواستم مثل مونا باشم.»
و آن مراسم یادبودی که مونا از برگزاری آن میترسید، برگزار شد.
۶۰ نفر آمدند و هرکدام داستانی زیبا درباره زندگی او برای گفتن داشتند.
اگر زندگی را با معیاری بسنجیم که واقعاً با بهزیستی ارتباط دارد، یعنی میزان ارتباط فرد با خانواده، دوستان و همسایگان، زندگی مادر نویسنده بسیار بزرگ بوده است.
مونا فقط خودش این واقعیت را ندیده بود.
ما «آینه اجتماعی» خود را از دست دادهایم
نویسنده توضیح میدهد که انسانها در بخش بزرگی از تاریخ تکامل خود در روستاها و گروههای کوچک زندگی میکردند؛ گروههایی حدود ۳۰ تا ۱۵۰ نفر که اعضای آن هر روز با یکدیگر در ارتباط بودند.
کسی که شب قبل برای مادر بیمار سوپ برده بود، صبح روز بعد دوباره کنار همان آتش حضور داشت.
کودکی که در سالهای سخت زندگی به او کمک کرده بودیم، شب هنگام کنارمان سر سفره مینشست.
در چنین جوامعی، اهمیت و جایگاه فرد دائماً از طریق واکنش دیگران به او بازتاب پیدا میکرد.
چهرهها، رفتارها و محبت اطرافیان به ما یادآوری میکردند که حضورمان برای دیگران مهم است.
این همان چیزی است که نویسنده آن را «آینه اجتماعی» مینامد.
اما جامعه مصرفگرا این آینه را تا حد زیادی از ما گرفته است.
به جای آن، یک خطکش در اختیارمان گذاشته است:
چقدر موفق شدهام؟ چقدر دستاورد داشتهام؟ نام من تا چه اندازه شناخته شده است؟
و با این معیار، تقریباً همه ما احساس میکنیم کافی نیستیم؛ زیرا همیشه میتوان دستاورد بیشتری داشت.
زندگی معمولی به معنای زندگی بیاهمیت نیست
بسیاری از ما زندگیهایی داریم که از بیرون، ساده و محلی به نظر میرسند.
اما این به معنای کوچک بودن آنها نیست.
ما برای افرادی که با آنها زندگی میکنیم، کارهایی انجام میدهیم که شاید هرگز در رسانهها دیده نشوند؛ به خانواده کمک میکنیم، به دوستی گوش میدهیم، از کودکی مراقبت میکنیم، به همکارمان امید میدهیم یا در روزهای سخت کنار کسی میمانیم.
ممکن است این کارها دستاورد بزرگی در رزومه ما ایجاد نکنند، اما میتوانند بخش مهمی از زندگی دیگران را شکل دهند.
نویسنده میگوید مادرش تلاش کرد این پیام را در مراسم یادبود خود منتقل کند. افراد مختلف از مهماننوازی او سخن گفتند و نویسنده توضیح داد که مادرش در خانوادهای بزرگ شده بود که چند نسل در کنار یکدیگر زندگی میکردند.
آنچه مونا بیش از هر چیز میخواست، این بود که همان حس را به دیگران منتقل کند: آنقدر پذیرنده و مهربان باشد که دیگران احساس کنند حضورشان اهمیت دارد.
مونا در آخرین صبح زندگیاش به افرادی که اطرافش بودند گفت:
«وقتی من دیگر نبودم، یک خانواده و یک روستا باشید؛ عمیقاً یکدیگر را دوست داشته باشید، کنار هم بمانید و مرتب به هم یادآوری کنید: تو خیلی مهم هستی.»
و پیام اصلی این مقاله همین است:
ارزش زندگی ما فقط در میزان موفقیت، ثروت، شهرت یا دستاوردهای فردیمان خلاصه نمیشود. ممکن است تأثیری که بر زندگی دیگران میگذاریم بسیار بزرگتر از چیزی باشد که خودمان میبینیم.
گاهی لازم است به جای پرسیدن اینکه «من چقدر موفق بودهام؟» از خودمان بپرسیم:
«زندگی من برای چه کسانی معنا، آرامش، امید یا محبت ایجاد کرده است؟»
شاید پاسخ این سؤال نشان دهد که زندگی ما بسیار مهمتر از چیزی بوده که تا امروز تصور میکردیم.
پایان/*
اندیشه قرن را در ایتا، روبیکا، پیام رسان بله و تلگرام دنبال کنید.