19:09 - 2025/02/21

زمان ، علیت و هوش محاسباتی

[ad_1] زمان ما از آن برای سازماندهی زندگی خود ، اندازه گیری تجربیات خود و تحمیل ساختار به واقعیت استفاده می کنیم. اما اگر زمان ، همانطور که معمولاً آن را درک می کنیم ، واقعاً وجود ندارد؟ چه می شود اگر به جای اینکه یک بعد اساسی باشد ، مانن...

زمان ، علیت و هوش محاسباتی

[ad_1]

زمان ما از آن برای سازماندهی زندگی خود ، اندازه گیری تجربیات خود و تحمیل ساختار به واقعیت استفاده می کنیم. اما اگر زمان ، همانطور که معمولاً آن را درک می کنیم ، واقعاً وجود ندارد؟ چه می شود اگر به جای اینکه یک بعد اساسی باشد ، مانند ابعاد مکانی ، زمان بیشتر شبیه رنگ بنفش باشد ، یک رنگ روانی که در خارج از ذهن انسان وجود ندارد؟

شواهدی وجود دارد این توهمات زمانی متداول است ، شبیه به توهمات مکانی فامیل. به عنوان مثال ، دقیقاً همانطور که چیزهایی که بسیار دور هستند کوچکتر به نظر می رسند ، فواصل زمانی بیشتر در آینده به نظر می رسند1بشر

اگر زمان به این معنا وجود نداشته باشد که ساعت ها و تقویم ها ما را به این باور سوق می دهند ، چگونه می توانیم در اینجا و در اینجا انتخاب های مؤثر انجام دهیم2؟ فیلسوفان و فیزیکدانان3 با ماهیت زمان طولانی شده اند. هر چند وقت یکبار متوقف می شویم که در واقع چه زمانی و معنی دارد و به معنای آن است؟

لحظه فعلی بی نهایت

به جای مشاهده زمان به عنوان بعد چهارم – کریدور زمان – تصور می کند که ممکن است در تمام لحظه ممکن باشد ، در مدت زمان باریک تر اما بسیار گسترده تر و عمیق تر از راه های پیچیده دیگر باشد. لحظه زنده شاید یک پاکت باشد ، پتو که گذشته ، حال و آینده را به غشای سلولی در اطراف سلول های جداگانه یا پوستی که بدن را در بر می گیرد ، محصور می کند.

بسته به عوامل مختلف ، از جمله اینکه چگونه از نظر عاطفی احساس می کنیم و فرآیندهای شناختی ما ، لحظه ها می توانند مانند گناه ، شایعه یا وسواس جمع شوند. یا آنها می توانند به آرامی جریان پیدا کنند.

حافظه را در نظر بگیرید. وقتی گذشته را به یاد می آوریم ، ما به یک لحظه مشخص و ذخیره شده در زمان دسترسی نداریم بلکه داده های ذخیره شده را در زمان حال بازسازی می کنیم. به همین ترتیب ، وقتی آینده را پیش بینی می کنیم ، ما با استفاده از مدلهای پیش بینی ، همه در حرکت همیشگی در حال شبیه سازی هستیم. اگرچه استثنائاتی وجود دارد ، همه اینها در داستانی قرار دارند که به اندازه کافی معنی دارد. با توجه به اینکه ما انسانها واقعیت را در کسری از دوم ، بر اساس قدرت محاسباتی نسبتاً کند ، پردازش می کنیم ، باید یک حس منسجم از زمان ، تاریخ و احساس خود را برای عملکرد تولید کنیم ، حتی اگر این به معنای پذیرش تقریب حقیقت باشد. بشر

زمان به عنوان یک توهم ادراکی

بیشتر رنگ ها با طول موج نور مطابقت دارند. بنفش به عنوان طول موج خاصی از نور وجود ندارد. این بخشی از رنگین کمان نیست. مغز ما وقتی که فوتون های قرمز و آبی را با هم می بینیم ، بنفش ایجاد می کنند. چه می شود اگر این یک ویژگی ذاتی جهان نباشد بلکه تابعی از نحوه عملکرد مغز ما باشد ، چیزی که ما در ذهن خود قرار داده ایم بدون اینکه واقعیت عینی در غیر این صورت باشد؟ آیا این شیوه حرکت در جهان را تغییر می دهد؟

زمان احساس واقعی می کند ، دقیقاً مانند بنفش ، صرف نظر از این که این یک رنگ روانی است – توافق جمعی ما در مورد ساعت ها ، تقویم ها و روایت های تاریخی تقویت عینیت ظاهری آن. از Sundials باستانی گرفته تا شبکه های دیجیتال هماهنگ ، ما زمان اجتماعی را به چیزی ثابت تر از آنچه در واقع ممکن است ساخته ایم.

هرچه ساعتهای ما بهتر باشد ، آنها در گروه موثرتر می شوند ، ما قادر به کنترل واقعیت هستیم. به عنوان مثال ، GPS ، که امکان موقعیت یابی بسیار دقیق را فراهم می کند ، به ساعتهای اتمی متکی است و برای اثرات نسبی باید اصلاح شود4 به دلیل اتساع زمان به دلیل اختلاف گرانشی مربوط به ارتفاع. اگر زمان خاموش باشد ، موقعیت یابی کاملاً نادرست است.

فلش های تغییر و مغز بهتر

در حالی که آنتروپی ، طبق قانون دوم ترمودینامیک ، همیشه در حال افزایش است ، همچنین درست است که حداقل در تکه های محلی کار انجام می شود و کارها ایجاد می شود. اطلاعات تشکیل شده است ، کتاب ها نوشته شده اند ، ساختمانها ساخته می شوند ، زندگی تکامل می یابد. یک ریتم پشت و عقب وجود دارد.

به جای یک پیکان بزرگ واحد بزرگ که از گذشته به آینده حرکت می کند ، ممکن است مفهوم سازی زمان به عنوان زمینه ای از فلش های بی شماری کوچک از تغییر – جانبازان نظم در حال رشد (Negentropy) و بی نظمی مفیدتر باشد. این بردارهای بی شماری دارای جهت گیری (آنچه انجام می دهند) و دامنه (تأثیر آن چقدر بزرگ است). مانند بردارهای ریاضی ، می توان آنها را به دم اضافه کرد تا تجربه زندگی ما را خلاصه کند ، برخی از عوامل به عنوان غالب ظاهر می شوند.

این نمایش “کوچک T” زمان “Big T” را به چالش می کشد-روایت بزرگ از پیشرفت خطی از بیگ بنگ تا سرنوشت نهایی. آنچه ما به عنوان کشش های وسیع از زمان درک می کنیم ، در عوض ساختارهایی لایه ای هستند که در پیچیدگی های همیشه پرشور قرار دارند. لحظه فعلی

سیستم های پیچیده تر ، به ویژه سریعتر ، محاسباتی – چه بیولوژیکی یا مصنوعی – ممکن است بخش های گسترده تری از تغییر همزمان را ادغام کنند. به جای دو ، مغز را با هشت نیمکره در نظر بگیرید. آیا لحظه فعلی آن گسترده تر ، عمیق تر و گسترده تر خواهد بود؟ جهان چگونه خواهد بود و چه چیزی می تواند انجام دهد؟

به همین ترتیب برای ظهور هوش مصنوعی ، یا بیگانگان داستان های علمی ، چه کسی می تواند سریعتر و غنی تر از مغزهای پستانداران برتر ما فکر کند؟ اگر آگاهانه باشد ، تجربه آنها از واقعیت از نظر کیفی متمایز خواهد بود – در پیچیدگی آن بسیار ظریف تر ، در دستکاری علیت به روش هایی که ممکن است برای شناخت انسان بسیار طبیعی به نظر برسد ، بیشتر است. نیروی محاسباتی بی رحمانه واقعیت های کاملاً متفاوتی را به وجود می آورد ، همانطور که هوش انسانی باید از بعضی جهات از بسیاری از حیوانات دیگر فراتر رود.

حال مارکوویان

علیت از طریق دینامیک مارکوویان عمل می کند5؛ مجموعه های کوچکی از متغیرها در شرایط مرزی نتایج را در سیستم های پیچیده و توخالی نشان می دهند. این متغیرها اهرم های واقعی هستند که تعیین می کنند چه اتفاقی می افتد.

طبق این تئوری ، متغیرهای موجود در “پتو مارکوف” تمام قدرت علی را در خود جای می دهند6بشر لحظه حاضر تنها رابط کاربری است که در آن فرصتی برای تأثیرگذاری بر آنچه اتفاق می افتد وجود دارد و بنابراین ، چه اتفاقی خواهد افتاد. این مرز پویا – هم ثابت و هم با سرعت های مختلف حرکت می کند – در جایی که ما آژانس داریم ، اگر اصلاً. این جایی است که اراده آزاد ساکن است.

پیامدهای آگاهی و محاسبه

اگر ضخامت لحظه حاضر با پیچیدگی محاسباتی متفاوت باشد ، ذهن های پیچیده تر – بیولوژیکی یا مصنوعی – ممکن است زمان دیگری را تجربه کنند. یک مغز سریعتر می تواند در یک لحظه معین بیشتر پردازش کند و به طور موثری عمق زمانی آن را گسترش دهد.

با این حال ، محدودیت های نظری وجود دارد که چقدر قدرت محاسباتی می تواند قدرت را بر واقعیت فراهم کند. Bekenstein محدود است7، یک اصل از فیزیک ، تعداد محاسبات ممکن را در یک حجم معین از فضا-زمان محدود می کند. این سؤالات عمیق در مورد رابطه بین شناخت ، پردازش اطلاعات و تجربه زمانی ایجاد می کند.

زندگی در لبه

در حالی که ممکن است ما سوار بر تاج موج روزافزون Ientropy و تعامل نظم شویم ، هیچ یک از اینها ابزار عملی زمان را به عنوان یک ابزار اجتماعی نفی نمی کند. ما هنوز به برنامه ها ، تقویم ها و مکانیسم های هماهنگ برای عملکرد جمعی نیاز داریم. اما شناخت زمان به عنوان یک تجربه ساخته شده و نه به عنوان یک بعد تغییر ناپذیر ممکن است به ما امکان دهد تا با انعطاف پذیری بیشتر از آن حرکت کنیم.

تجربه ما از زمان با عمق درک لحظه فعلی ، پیچیدگی حافظه ما و ظرفیت ما برای شبیه سازی آینده شکل می گیرد. شاید بزرگترین بینش در درک این نکته که ما به سادگی در طول زمان حرکت نمی کنیم – ما لحظه به لحظه آن را از طریق پردازش تغییر خود تولید می کنیم.

در حالی که آنتروپی راهپیمایی می کند ، تجربه ما از فلش زمان ممکن است به بهترین وجه به عنوان یک ساختار عملی ، احتمالی ، جامعه شناختی و روانی درک شود ، یک تقریب عصبی که نیاز به بررسی و به روزرسانی مداوم دارد ، ناشی از تعامل بی شمار ، به طور مؤثر در تعامل نامتناهی در لحظه حاضر بشر

[ad_2]

مطالب مرتبط

برنجستان