منبع: Mick Haupt / Unsplash
زمانی که من افسرده می شوم، کمال گرایی سر کاملا زشت خود را بالا می برد. از آنجا که من هرگز نمی توانم کارها را به طور کامل انجام دهم، این می تواند منجر به اجتناب از مسئولیت ها شود. به نوبه خود باعث می شود که احساس بدی نسبت به خودم بیشتر کنم و افسردگی من را بیشتر کند. این یک حلقه بازخورد منفی است که به خوبی خود را تداوم می بخشد.
آیا کسی از شما می تواند ارتباط برقرار کند؟
من این تعریف از کمال را در جایی یافتم: “کمال ایده آلی است که وجود دارد یا تصوری که ما داریم مبنی بر اینکه چیزی یا کسی عاری از عیب و نقص است.”
مانند زیبایی، کمال در چشم بیننده است. این کاملا ذهنی است، اگرچه برخی مخالف هستند. به عنوان مثال، ممکن است معیاری عینی وجود داشته باشد که نشان دهد یک برخاست هواپیمای “عالی” چگونه به نظر می رسد یا یک پنجره کاملا تمیز چیست. اما آن استانداردها هنوز به صورت ذهنی انتخاب شده اند.
این معضل خطرناک در اینجا نهفته است: ما بینشی از کمال داریم، اما، عملاً، رسیدن به کمال غیرممکن است، زیرا ماهیت ما به عنوان انسان دارای نقص است. به عنوان انسان، ما کاملاً ناقص هستیم و همیشه در حال تکامل هستیم و همیشه در حال پیشرفت هستیم. در اینجا خیلی فلسفی نشویم، اما اگر همیشه در حال تکامل باشیم، آنگاه حالت کامل شدن هرگز نمی تواند اتفاق بیفتد.
کمال گرایی
با این حال، وقتی افسرده میشوم، همچنان در توهم بیرحمانهای فرو میروم که کاری که انجام میدهم و آنچه هستم باید بی عیب و نقص باشد. نشانه کمال گرایی وقتی خودم خوب، متعادل و راضی ام را احساس می کنم، کمال گرایی به مهمانی نمی آید. به اصطلاح هیچ غذایی برای خوردنش وجود ندارد. وقتی آرام و آرام هستم، خودم را کتک نمی زنم. من به خودم نمی گویم که به اندازه کافی خوب نیستم. کمال گرایی هیچ دوستی برای معاشرت ندارد، بنابراین ظاهر نمی شود.
با این حال، اگر من افسرده باشم، کمیته ی تهاجمی من، کادر پرخاشگر وکلای من، از هر راهی که ممکن است برای ایراد گرفتن از من و ایجاد احساس بد در من استفاده می کند. کمالگرایی میوهای کمچسب است و از پیوستن به این شعار ظالم خوشحال میشود.
کمال به خودی خود «بد» نیست.» با این حال، جستوجوی بیوقفه کمال و/یا نارضایتی تزلزلناپذیر از چیزی کمتر از کامل، چیزی است که مضر است و تمایل به اضطراب و افسردگی را ایجاد میکند.
کمال گرایی تمایل به تعیین و تلاش مداوم برای رسیدن به اهداف بیش از حد غیر واقعی است، با این باور اصلی که دستیابی به چیزی کمتر از آن استاندارد کامل غیرقابل قبول است. با این حال، از آنجایی که کمال ایده آلی است که رسیدن به آن غیرممکن است، به طور پیش فرض، من همیشه شکست خواهم خورد. کمال گرایان، از تجربه شخصی صحبت می کنند، همچنین تمایل دارند تجربه درک خود را به عنوان یک شکست خورده درونی کنند.
من خودم را به عنوان یک کمال گرا در حال بهبود می بینم، با تاکید زیادی روی بخش “ing”. این یک سفر مداوم است. بیشتر روزها احساس می کنم از قید و بند بی عیب و نقص بودن رها شده ام. اما بعضی روزها خودم را در یک شیار قدیمی می بینم که احساس می کنم کار، کلام و رفتارم هرگز به اندازه کافی خوب نیست.
در اوج کمال گرایی من، به احساسات شدید بی کفایتی، ناامنی، و نفرت از خود دامن زد و اضطراب شدید و افسردگی بالینی شدید را تداوم بخشید. اگر کارهایی که در زندگی انجام می دهم هرگز به اندازه کافی خوب نباشند، می تواند به سرعت به این احساس تبدیل شود که من هرگز به اندازه کافی خوب نیستم – اگر در حال حاضر نباشم و آگاه باشم.
کمال گرایی در سیاه یا سفید، یا/یا تفکر همه یا هیچ رشد می کند. این یا کامل است یا یک فاجعه.
میانه کثیف را در آغوش بگیرید
من از طریق مشاوره، خودگویی مثبت، تئوری چندواگالی، الگوهای رفتاری، دوستان محبت آمیز و اعضای خانواده حمایت کننده یاد گرفته ام که در وسط آشفته زندگی کنم. وسط آشفته آن منطقه خاکستری بین کمال و شکست است.
کلید رها شدن از کمال گرایی، یادگیری تحمل اضطراب ناشی از زندگی در وسط آشفته است. آماده شدن برای اضطرابی که به ناچار با ارائه چیزی که فکر می کنم کمتر از کامل است به دنیا افزایش می یابد، مؤثرترین ابزار من در غلبه بر کمال گرایی بوده است.
این مهارتی است که باید یاد می گرفتم. وقتی از دنبال کردن ایده آل بی نقص دست می کشم، اضطرابی را احساس می کنم که به طور طبیعی بالا می رود و شاهد آن هستم. من یاد گرفته ام که با ترس “باش” باشم و بر اساس آن عمل نکنم. من برای اصلاح چیزی که فکر می کنم باید کامل باشد عجله نمی کنم. در عوض من مانترای خود را مجسم می کنم: به اندازه کافی خوب واقعا به اندازه کافی خوب است.
به طرز متناقضی، با افزایش تحملم نسبت به آن، اضطراب من کاهش یافته است. کمال گرایی من نیز کاهش یافته است زیرا با اضطراب رها کردن کمال گرایی راحت تر شده ام.
من اکنون آنچه را «نقص گرایی» می نامم تمرین می کنم. من عمداً ویرایش بی وقفه یک پست وبلاگ را متوقف می کنم (مثلاً). من از دستکاری بی پایان در طراحی یک جزوه یا عرشه اسلاید دست کشیدم. به این نتیجه رسیدم که اشکالی ندارد که شیواترین چیز را به دوستم که در حال تقلا بود نگفتم.
من هنوز در کمال گرایی فرو می روم. اما حالا من آن را جشن میگیرم. زیرا تمرین ناقص گرایی به معنای انجام ندادن کامل کارهاست! این بدان معنی است که اشتباهات و شکست ها به همان اندازه پله های مهم هستند، همانطور که موفقیت های ما در این سفری که آن را زندگی می نامیم.
برای پیدا کردن یک درمانگر، به فهرست درمان روانشناسی امروز مراجعه کنید.
© ویکتوریا ماکسول