همانطور که والت ویتمن در Songs of Myself نوشته است:
آیا من با خودم تناقض دارم؟ /
خیلی خوب پس من با خودم تناقض دارم، /
(من بزرگ هستم، دارای تعداد زیادی هستم.)
شاید ما ذاتاً با خود تناقض داریم. با این حال، ما همچنین به ما آموختهایم که از نظر یکپارچگی اخلاقی سازگار باشیم. از دیدگاه روانشناختی، احساس منسجم از خود، یا ثبات خود، به طور متوسط با عملکرد بهتر همراه است. در حالت افراطی، تکه تکه شدن میتواند آسیبشناسانه باشد – برای مثال، اگر ما آنقدر پراکنده و از هم گسسته باشیم (“از هم گسسته”) که باعث مشکلات جدی در زندگی شود. اما روانکاوی رابطهای و تئوری تروما نشان میدهد که ما «حالتهای خود» متفاوتی را تجربه میکنیم (مثلاً کار فیلیپ برومبرگ).
در روایات منسجم
انسجام روایی – اینکه یک داستان چقدر خوب به هم چسبیده است – نمونه ای از این است که چگونه روانشناسان به حس زندگی نامه ای ما از خود نگاه می کنند. برای مثال، روانشناس پیتر اورنشتاین و همکارانش (2011)، سه بعد انسجام روایت زندگینامهای را شناسایی کردند: زمانشناسی، زمینه، و مضمون.
بنابراین اغلب، زمان را فراموش می کنیم و تغییر می کنیم. ما تمایل داریم که عکسهای فوری ثابت از هر موقعیتی را در نظر بگیریم، زیرا در نظر گرفتن فرآیندهای چندلایه در طول زمان کار زیادی میطلبد و «مغز تنبل» تلاش میکند تا بار شناختی را به حداقل برساند.
ممینگ زندگی در محیط دیجیتال ما تشدید می شود، که به ما کمک می کند تا از میان لقمه های کوچک اطلاعات و تصاویر عبور کنید. میم ها به همان اندازه کارآمد هستند که گمراه کننده هستند. از آنجا که آنها می توانند بسیار جذاب باشند، ما را به این باور می رسانند که یک دیدگاه ساده انگارانه حقیقت است. آنها بدون گاهشماری هستند، از نظر بافت پایین هستند و مضامینی را برجسته میکنند که قبل از اینکه لحظهای برای فکر کردن داشته باشیم، ما را به خود جذب میکنند.
فرهنگ امتیاز را حفظ می کند
فرهنگ تمایل دارد به ما بگوید که منفرد بودن یک هنجار است، به ویژه در جوامع فردگرا، که بر خلاف جوامع جمعی، فردگرایی را به عنوان یک خیر اخلاقی – تقریباً در حد عبادت – ارتقا می دهند. فردگرایی مستحکم به عنوان یک آرمان غربی از فرد میخواهد که به شدت مستقل، کارآفرین، و در دستیابی به موفقیتهای نامشخص خودکفا باشد. خود متناقض بودن احساسات ما را آزار می دهد و سردرگمی را می کارد.
با این حال، اشتباه در پیچیدگی، در چارچوب یک احساس اصیل فراگیر از خود، به حل تعدادی از مسائل مشکل ساز کمک می کند. این مدل دقیق تر و دقیق تر است. برعکس، اگر تکینگی را فرض کنیم، کورکورانههایی را به کار میگیریم که مانع از این میشود که ذهنی باز داشته باشیم و ظرفیت ما را برای درک جایگزینهایی که ممکن است وجود داشته باشد، محدود میکند.
تعادل جریان
درجه تکینگی در مقابل چندگانگی بر اساس فرد به فرد متفاوت است، اگرچه این معمولاً به عنوان یک ویژگی شخصیتی در نظر گرفته نمی شود. برخی افراد به طور طبیعی در نحوه ارائه خود روان هستند. با وضعیتهای داخلی احتمالیتر، آنها ممکن است به سمت حرفههایی مانند بازیگری گرایش پیدا کنند، جایی که (مگر اینکه فردی از شخصیتهای مختلف استفاده کند) بسیار ارزشمند است.
دیگران تمایل دارند بدون توجه به موقعیتی که در آن قرار دارند، ثابتتر باشند، یکسان. آنها به احتمال زیاد خود را بهعنوان یکسان تجربه میکنند، نه اینکه «طرفهای» متفاوتی از شخصیتشان ظاهر شود.
تنوع سالم
تنوع متوسط سالم است. سفتی بیش از حد خوب نیست. هرج و مرج بیش از حد … نیز کار نمی کند. اگر تعادلی بین ثبات و تنوع ایجاد کنیم، از منظر جنب و جوش، خلاقیت و بیان، از مزایای آن بهره مند می شویم. ما سازگارتر هستیم همینطور بودن ممکن است باعث ایجاد گشودگی بیشتر برای تجربه شود – یک ویژگی شخصیتی کلیدی مرتبط با استعداد.
فواید در آغوش گرفتن کثرت
1. چارچوب مجدد خود تناقض. هر دیدگاه معتبری یک اعتبار عاطفی دارد، حتی اگر با آن موافق نباشیم یا تشخیص دهیم که برای نحوه درک و دیدگاه ما از جهان مناسب است. ممکن است سخت باشد که آن را در یک چارچوب منسجم به هم بچسبانید، اما لزومی ندارد که فوراً به خوبی جا بیفتد.
2. خیلی ساده نیست. داشتن درک دقیق تر از خود و دیگران در واقع بهتر عمل می کند، که نباید تعجب آور باشد. تا جایی که ما افراد چندوجهی هستیم، فرض سادگی خود ناگزیر باعث ایجاد تحریف می شود.
3. خیلی پیچیده نیست. در عین حال، در حالی که ممکن است خود متناقض به نظر برسد، توسعه یک مدل کاری بدون اینکه خیلی ریزه کاری شود، کلیدی است. بهتر است یک مدل “به اندازه کافی خوب” کاربردی داشته باشید و به خاطر کارایی و زمان آن را به طور مداوم به روز کنید.
4. درک بهتر فرآیندهای ناخودآگاه. مکتب روانکاوی روابط عینی معتقد است که ما روابط خانوادگی یا صور فلکی روابط خود را درونی می کنیم. ساختار شخصیت نه تنها بر اساس افراد مهم درونی شده، بلکه بر نحوه درونی کردن روابط بین آنها نیز استوار است. ما می خواهیم هم خوب و هم بد را در خود و دیگران ببینیم. اگر قدرت نفس پایینتر باشد، ممکن است «شکاف» ببینیم، و خود را همه خوب (یا بد) و دیگران را همه بد (یا خوب) ببینیم.
5. روابط بهتر عمل می کنند. کار تیمی از درک فرآیندهای گروهی و روابط کلیدی بین هم تیمی ها سرچشمه می گیرد. به همین ترتیب، برای درک بهتر خود، باید از برخی از تفکرات تیمی استفاده کنیم تا نه تنها نحوه عملکرد خود را در رابطه با دیگران، بلکه به طور انتقادی، از نظر نحوه عملکرد کار تیمی داخلی خود نیز ببینیم.
6. با این نسخهها کار در پرواز برای دوباره کادربندی درگیری. در بیشتر مواقع، حل تعارض دشوار است، حتی زمانی که موقعیت قطبی شده است، حتی سر خود را به اطراف بپیچانید. احزاب مواضع مخالفی را اتخاذ می کنند و یکدیگر را تقویت می کنند. این به کاهش تفکر دوگانه کمک می کند.
7. تفکر استراتژیک بهتر. با دیدن اجزا و کل، و تنظیم احساسات و شناخت به اندازه کافی برای مهار انبوهی از افراد بدون تسلیم شدن در پیچیدگی بیش از حد چیزها (پیچیدگی بیش از حد)، زمین بازی را مانند یک مربی می بینیم و می توانیم موقعیت های مختلف را در زمین ببینیم و چگونه آنها در حال حرکت هستند، از دیدگاه بازیکنان مختلف.
پس گفتار
برخی از افراد از یک محیط به حالت دیگر سازگارتر هستند، در حالی که برخی دیگر ممکن است خود را در موقعیتهای مختلف بهطور واضحتری تطبیق دهند. اما ممکن است یک محدوده نرمال وجود داشته باشد که در آن افراد میتوانند بدون اصالت و یا از دست دادن حس فراگیر بودنشان تغییر شکل دهند.
ما نقش بازی می کنیم و این لزوماً به این معنی نیست که ما جعل می کنیم. در عوض، ممکن است لبه اصلی رشد و توسعه باشد، زیرا زمین های ناآشنا را کشف می کنیم. با رهایی از خشم ناشی از زانو در مواجهه با ریاکاری، میتوانیم موقعیت را با تحریف عاطفی کمتر ارزیابی کنیم تا به نتایج بهتری برسیم. تغییر اساسی ذهن این است که فرض کنیم کثرت، داشتن حالات شخصی یا جنبه های شخصیتی متفاوت – یا کثرت، داشتن هویت های متفاوت که ممکن است بسته به وضعیت ذهنی یا زمینه فرد تغییر کند – تنظیم پیش فرض است.