قابلمه ای از قرن نوزدهم گرجستان که با تکنیک کینتسوگی تعمیر شده است.
منبع: Gugger/Creative Commons 4.0
بگذارید داستانی در مورد شکستگی و تعمیر برایتان بگویم.
تقریباً شش قرن پیش، شوگون آشیکاگا یوشیماسا ژاپنی کاسه چای مورد علاقه خود را شکست. کاسه ارزشمند و غیر قابل تعویض بود. او به جای دور انداختن آن، قطعات را برای تعمیر به چین فرستاد. هنگامی که کاسه به صورت منگنه به هم بازگردانده شد، شوگان آن را غیر کاربردی و غیر زیبایی یافت. او از صنعتگرانش خواست که از تکه های شکسته چیزی زیبا بسازند، اما بدون پنهان کردن آسیب این خاستگاه هنر ژاپنی بود کینتسوگیکه شامل استفاده از قطعات شکسته سفال برای ساختن یک شی جدید است که توسط لاک مخلوط شده با گرد و غبار طلا به هم چسبیده است. نتیجه توجه را به نقص ها جلب می کند و جسم شکسته اصلی را به شی جدید و زیبا تبدیل می کند.
به عنوان یک فلسفه، کینتسوگی از سنتهای بودایی ذن و ماهایانا بیرون آمد که به ما میآموزد شکنندگی و نقصهای خود را بپذیریم. کینتسوگی به ما یادآوری میکند که زخمهای ما ما را از بین نمیبرند، اما میتوانند منبع معنا، قدرت و انعطافپذیری باشند. به عنوان رویکردی به زندگی، کینتسوگی با ایده ژاپنی مرتبط است وابی سابی، که ناپایداری و ناقصی همه چیز را تشخیص می دهد.
ما در غرب ارزش های دیگر را در اولویت قرار می دهیم. به عنوان فرهنگ تلاشگران، تشویق میشویم به هر قیمتی از شکست اجتناب کنیم، که ما را به دنبال استانداردهایی میکشد که همیشه با نیازها و خواستههای منحصربهفرد ما مطابقت ندارند. این ما را در دام کمال گرایی قرار می دهد.
هیچ چیز در طبیعت کامل نیست. سیب کامل چیست؟ یک گل رز کامل؟ یک لاک پشت کامل یا رودخانه یا صدف؟ علایق تجاری ما را متقاعد می کند که باید بدنی “عالی” داشته باشیم، رژیم غذایی “عالی” داشته باشیم یا فرزندی “عالی” تربیت کنیم. ما با چشم اندازی از یک واقعیت ایده آل تغذیه می شویم که محکوم به کوتاهی از آن هستیم.
تنش بین آنچه تصور می کنیم و آنچه واقعاً می توان انجام داد ما را خسته می کند. تمرکز بر اهداف غیرممکن، درک ما را از آنچه هستیم محدود می کند، ظرفیت خلاقیت و تخیل ما را محدود می کند و گاهی اوقات روابط را از بین می برد. کمال گرایی ما را در یک پیشگویی خودشکوفایی از شکست محکوم به فنا از طریق تلاش برای رسیدن به نتایج دست نیافتنی به دام می اندازد. به جای احترام گذاشتن به محدودیتها و نقصهایمان، بیشتر تلاش میکنیم تا از احساس شکست و شرم پیشی بگیریم. مقایسه با دیگران در رسانههای اجتماعی که در آن هنجار شکلی دلپذیر از لاف زدن است، ما را به احساس درونی بیارزشی یا «نه به اندازه کافی» برمیانگیزد. بسیاری از ما می دانیم که رسانه های اجتماعی در این زمینه دوست ما نیستند، اما رسانه های اجتماعی یک علامت هستند نه علت اعتیاد به کمال.1
کشور ما بر اساس اصول فردگرایی خشن و خودمختاری بنا شده است، این ایده که با روغن خوب اراده و موکسی، میتوانیم و شایسته آن هستیم که به هر چیزی که میخواهیم برسیم. به عنوان یک فرهنگ، ما موقعیت، موفقیت و موفقیت مالی را بر ارزشهای مهربانی، سخاوت و خیر عمومی برتری میدهیم.
شاید زمان آن رسیده است که در رابطه خود با کمال گرایی و اینکه چگونه بر افکار و اعمال ما تأثیر می گذارد، تجدید نظر کنیم. رئیس غیرممکن، معلم خواستار، یا دوست حساسی که همیشه متوجه پرزهای روی پیراهن ما میشود، کلیشههای آشنا هستند، اما روشهای ظریفتری که تمایلات کمالگرایانه در زندگی ما ظاهر میشوند را روشن نمیکنند.
آیا استانداردهای غیرممکن برای خود و دیگران را رعایت می کنیم؟ آیا وقتی از اهداف خود کوتاه می آییم، خود را سرزنش می کنیم یا شرمنده؟ چگونه تصور ما از خود آسیب می بیند؟ کلیشههای جنسیتی نیز پیرامون کمالگرایی وجود دارد. زنان جاه طلب یا رقابتی اغلب به صورت منفی برچسب کمال گرا می خورند، در حالی که همان ویژگی ها در مردان به عنوان پرتلاش، سخت کوش، مصمم و موفق مشخص می شود. (فیلم اخیر، باربی، به طرز طنزآمیزی با آرمان های کمال گرایانه ای که بر زنان و بدن آنها گذاشته شده بازی می کند.)
اینکه ما در مورد جنبههای کمالگرایانه خودمان چگونه فکر میکنیم تا حدی به میزان شرم یا غروری که نسبت به این موضوع تجربه میکنیم تعیین میشود. بسته به موقعیت و اینکه چه کسی از این کلمه استفاده میکند، کمالگرا بودن میتواند مانند ضربهای به روده یا احساس تعارف باشد.
کمال ناسازگار می تواند خود محوری باشد (من مطابق با استانداردهای بالای خودم زندگی نمی کنم)، دیگر گرا (تقاضا از دیگران کامل هستند) یا اجتماعی (این تصور که دیگران از ما می خواهند که کامل باشیم).2 این آرمانها روح ما را در هم میکوبند و دامنه شخصیت ما را محدود میکنند. اگر کمال گرایی ناسازگار شود و باعث ناراحتی یا آسیب شود، عاقلانه است که از کمک بخواهیم.
با این حال، تحقیقات اخیر نشان داده است که “کمال گرایی خود محور”، که در آن افراد برای خود استانداردهایی تعیین می کنند، می تواند با نتایج مثبت همراه باشد.
همانطور که یواخیم استوبر، محقق برجسته کمال گرایی، نوشته است: «تلاش های کمال گرا، که شامل تعیین استانداردهای شخصی بالا و تلاش برای تعالی است، با ویژگی های مثبتی مانند سطوح بالای انگیزه، وظیفه شناسی و موفقیت همراه است. این تلاشها زمانی که با شفقت به خود و هدفگذاری واقعبینانه متعادل شوند، میتوانند منجر به موفقیت و رضایت بیشتر شوند.»3
به هر حال، تمایل به کار روی چیزی تا زمانی که درست شود می تواند نتیجه دهد. هر نویسنده ای می خواهد که فقط یک پیش نویس دیگر بنویسد. با یک بار تلاش بیشتر، شخص ممکن است رمان بهتری بنویسد یا تجارت موفق تری بسازد. استوبر می گوید: «بسیاری از صنعتگران، مکانیک ها، جراحان خوب احتمالاً کمال گرا در نظر گرفته می شوند. “اگر خوشحال و کارآمد هستید، دلیلی برای نگرانی در مورد آن وجود ندارد.”4
ترفند این است که در مقابل میل به آسیب شناسی خودمان مقاومت کنیم. آیا میتوانیم ویژگیهای خود را بپذیریم و با شوخ طبعی و دلسوزی به آنها نگاه کنیم؟ آیا ما می توانیم همان کاسه شکسته ای باشیم که ترک هایش می درخشند؟