داستان جلد روانشناسی امروز در این ماه، “تشخیص داده شده در بزرگسالی”، باعث شد به زمان تشخیص های خودم فکر کنم. همه آنها در بزرگسالی، در اواخر دهه بیست سالگی من به وجود آمدند: بی اشتهایی، اختلال افسردگی اساسی (با اصلاح کننده با ویژگی های روان پریشی که بعداً اضافه شد)، و اختلال شخصیت مرزی.
این سال 1990 بود و ما هرگز در مورد اختلال شخصیت مرزی نشنیده بودیم. افسردگی، بله. بی اشتهایی، بله، اما BPD، نه. هیچ اینترنتی برای روی آوردن به آن، هیچ راهی برای تحقیق در مورد این تشخیص وجود نداشت. باید حرف پزشکان را می پذیرفتیم. با وجود اینکه ۲۹ ساله بودم که تشخیص داده شد به BPD مبتلا هستم، تیم روانپزشکی در بخش حاد که پس از دومین اقدام به خودکشی در آن بستری شدم، با والدینم صحبت کردند و نه با من. مادرم تا سالها بعد این را به من نگفته بود، اما روانپزشکان به آنها گفته بودند که پیشآگهی آن ضعیف است و نباید به چیز زیادی امیدوار بود.
مقاله ای که طول عمر افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را مورد بحث قرار می دهد، بیان می کند: «تا حدود سال 1990، نیهیلیسم درمانی در مورد گزینه های درمانی BPD غالب بود. از آن زمان، اثرات مفیدی برای چهار درمان جامع نشان داده شده است: رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT)، درمان مبتنی بر ذهنیت (MBT)، روان درمانی متمرکز بر انتقال (TFP)، و طرحواره درمانی.
به نظر می رسد که من دقیقاً در اوج بودم. پیشبینی روانپزشکان به والدینم منعکسکننده تفکر نیهیلیستی درمانی بود که با تشخیص BPD تا زمان تشخیص من همراه بود. با این حال، اگر اقدامات آنها نبود، در قالب طرح درمانی آنها، ممکن بود آینده من بسیار متفاوت به نظر می رسید. آنها ترتیبی دادند که من به بیمارستان پرسبیتریان نیویورک در وستچستر منتقل شوم که دو بخش طولانی مدت BPD را در خود جای داده بود. من در گروهی پذیرفته شدم که از DBT فشرده (رفتار درمانی دیالکتیکی) به عنوان مدل درمانی خود استفاده می کرد.
در همان مقاله آمده است: «BPD در بزرگسالی جوان، مجموعهای از پیامدهای منفی را در طول زندگی پیشبینی میکند، از جمله خلق و خو، اضطراب، اختلالات خوردن و مصرف مواد، افزایش خطر ابتلا به بیماریهای جسمی و مراقبتهای پزشکی، کاهش کیفیت زندگی، و کاهش امید به زندگی. . در نتیجه، بسیاری از بیماران BPD هرگز نمی توانند به طور کامل در جامعه شرکت کنند.
بله، من با بسیاری از این شرایط دست و پنجه نرم کرده ام: اختلالات خلقی، غذا خوردن و مصرف مواد، و هنوز هم با بیماری های جسمی متعدد و نیاز به مراقبت های پزشکی بیشتر دست و پنجه نرم می کنم. با این حال، من تمام وقت کار می کنم و زندگی اجتماعی نسبتاً فعالی دارم، یا به اندازه ای که برایم مهم است. همچنین از گذراندن وقت به تنهایی، نوشتن، شارژ مجدد، برای الهام گرفتن و گذراندن وقت با سگم شلبی لذت می برم.
معانی منفی همچنان ادامه داشت. در ژانویه 2008، زمان مجله این عنوان را روی جلد خود منتشر کرد: «شخصیت مرزی: اختلالی که پزشکان بیشتر از آن می ترسند.» مقاله در خلاصه افراد مبتلا به BPD به شرح زیر است: «مرز بیمارانی هستند که روانشناسان بیشتر از همه از آن می ترسند. 75 درصد به خودشان آسیب می زنند و تقریباً 10% مرتکب خودکشی می شوند – نرخ خودکشی فوق العاده ای برای اختلالات خلقی حدود 6٪ به نظر می رسد که آنها قادر به عشق عمیق و خشم عمیق هستند با افراد نزدیک به آنها ارتباط دارند و از احتمال از دست دادن آنها وحشت دارند – با این حال به طور غیرمنتظره ای به آن افراد حمله می کنند که اغلب از رها شدن آنها مطمئن می شوند که وقتی می خواهند نگه دارند، در عوض بسیاری از درمانگران سرنخی برای درمان ندارند خطوط مرزی و با این حال به نظر می رسد تشخیص این بیماری در حال افزایش است.
تا سال 2008، زمانی که زمان مقاله منتشر شد، من سه سال در روان درمانی متمرکز بر انتقال یا TFP بودم. من به تازگی از یک دوره افسردگی شدید بیرون آمده بودم که باعث شد روانپزشک وقت من، دکتر لو، شش بار در 18 ماه مرا در بیمارستان بستری کند، زیرا نقشه های دقیق خودکشی همراه با قصد و نیت من بود. درمان TFP به طور کلی حدود دو سال طول می کشد. من 11 با دکتر لو کار کردم. در سال 2008، دکتر لو اصرار داشت که به سر کار برگردم حتی اگر پاره وقت باشد. به یاد میآورم که میگفت بیمارانی را که راکد میمانند درمان نمیکند. خیلی از دست دادنش می ترسیدم، هر کاری که او به من می گفت انجام می دادم.
در TFP، درمانگر از ترکیبی از شفاف سازی، مقابله و تفسیر استفاده می کند، اما تمرکز بر تجربه بیمار از درمانگر است. دکتر لو در این تکنیکها مهارت فوقالعادهای داشت و اگرچه در آن زمان سوزن را یک میلیمتر حرکت دادیم، و گاهی سوزن حتی به عقب میلغزد، اما معتقدم کار من با دکتر لو و TFP بود که تفاوت را در زندگی من ایجاد کرد.
امروزه تفکر تغییر کرده است و BPD بیشتر در سنین نوجوانی تشخیص داده می شود. یک مقاله خاطرنشان میکند: «تشخیص زودهنگام BPD در نوجوانی به مداخلات روانشناختی اجازه میدهد تا قبل از اینکه الگوهای رفتاری ناسازگار متبلور شوند و نسبت به درمان در زندگی بعدی مقاوم شوند، انجام شود.»
فکر کردن به اینکه چه اتفاقی میافتاد اگر زمانها متفاوت بود و من در نوجوانی با BPD تشخیص داده میشد، چه اتفاقی میافتاد، فایدهای ندارد. آیا سه دهه را برای رفتن و خروج از بیمارستان های روانی تلف می کردم؟ آیا می خواستم چهار بار خود را بکشم؟ آیا بخش بزرگی از زندگی بزرگسالی من به دلیل بیماری روانی از دست میرفت؟ رفتن به آنجا مثمر ثمر نیست و اجازه نمی دهم در این طرز فکر گرفتار شوم.
من می خواهم به نکته دیگری که این مقاله اشاره می کند اذعان کنم:معمولاً، درمانهای تخصصی نسبتاً دیر در دوره BPD ارائه میشوند، معمولاً پرهزینه و طولانی هستند و فقط برای زیرگروهای از بیماران BPD که به دنبال کمک هستند و میتوانند در محل درمان شرکت کنند، در دسترس است. من متوجه هستم که بسیار خوش شانس هستم که به انواع مختلف درمان فشرده ای که داشته ام دسترسی داشته ام. زمانی که من در واحد طولانی مدت بودم، قبل از آن بود که مراقبت های مدیریت شده همه جنبه های سیستم مراقبت های بهداشتی ما را فرا بگیرد. وقتی با دکتر لو کار می کردم، او بیمه نمی پذیرفت. او سخاوتمندانه هزینه خود را کاهش داد تا بتوانیم تا زمانی که لازم بود با هم کار کنیم. من همچنین حمایت خانواده را برای کمک به پرداخت هزینه کار مشترک دریافت کردم. و گاهی اوقات، او به من اجازه میداد که تعادل داشته باشم، زیرا میدانست که وقتی بتوانم به او پس خواهم داد. و من انجام دادم.