21:27 - 2025/05/13

چگونه پیری سلولی خواسته ها و شادی ها را دزدید

[ad_1] چرا بسیاری از افراد مسن با افزایش سن ، احساس شادی ، انگیزه و معنی خود را از دست می دهند؟ پاسخ ممکن است نه در ذهن بلکه در پوسیدگی بیولوژیکی پنهان بدن باشد. در حالی که بسیاری تصور می کنند که افسردگی ، اضطراب یا بی تفاوتی در بزرگسالان...

چگونه پیری سلولی خواسته ها و شادی ها را دزدید

[ad_1]

چرا بسیاری از افراد مسن با افزایش سن ، احساس شادی ، انگیزه و معنی خود را از دست می دهند؟ پاسخ ممکن است نه در ذهن بلکه در پوسیدگی بیولوژیکی پنهان بدن باشد. در حالی که بسیاری تصور می کنند که افسردگی ، اضطراب یا بی تفاوتی در بزرگسالان مسن فقط پاسخهای ذهنی به مرگ نزدیک و اجتناب ناپذیر است ، یافته های اخیر دلیل جسمی متفاوت و جالب را نشان می دهد.

با افزایش سن انسان ، سلول ها وارد حالت معروف به پیری سلولی می شوند ، جایی که آنها از تقسیم متوقف می شوند. با این حال ، آنها زنده مانده اند. این “سلولهای زامبی” شروع به انتشار ترکیبات شیمیایی ، در درجه اول سیگنال های التهابی ، به بدن می کنند و در نتیجه التهاب مزمن درجه پایین و مزمن ایجاد می شود. ترکیبات التهابی مرتبط با پیری می توانند ویژگی پیری را به سایر سلولهای و بافتهای طبیعی منتقل کنند. به طور معمول ، سلولهای ایمنی این سلولهای زامبی را از بین می برند. با این حال ، اختلال عملکرد در پاسخ ایمنی ، مانند انتقال پیری از سایر سلولهای پیری یا کمبودهای غذایی ، مانع ترخیص آنها می شود و در نتیجه تجمع سلولهای پیری ایجاد می شود. این آتش سوزی بیولوژیکی نه تنها به بافت ها آسیب می رساند بلکه می تواند به مغز نیز برسد ، عملکردهای شناختی را مختل می کند و اختلالات روانی مانند افسردگی ، آنهدونی ، بی تفاوتی و بی حسی عاطفی را ترویج می کند. این شرایط ممکن است از نظر طبیعت وجود داشته باشد ، اما منشأ بیولوژیکی دارند (1).

بر خلاف بیشتر قسمت های مغز که از ترکیبات ناشی از خون محافظت می شوند ، مساحت پس از پس از آن نوعی دروازه فیلتر نشده برای درک ترکیبات التهابی است که در خون گردش می کنند. در عین حال ، عصب واگ نیز سیگنال های ایمنی محیطی را مستقیماً به مغز درک و منتقل می کند. در پاسخ ، عصب واگ ارگان ، رفلکس های ضد التهابی مانند یک حلقه بازخورد بین بدن و مغز را تحریک می کند. این رفلکس در پیری مختل می شود. بنابراین ، التهاب در بدن همچنان ادامه دارد. مولکول های التهابی مزمن در بدن سپس از طریق ناحیه پس از پس از زایمان یا پلکسوس کروئید به مغز پخش می شوند و در نهایت سلولهای ایمنی مقیم مغز ، میکروگلیا را فعال می کنند و منجر به شرایطی می شوند که به عنوان التهاب عصبی شناخته می شود. این می تواند انتقال عصبی را تغییر داده و به اختلال عملکرد شناختی مانند افسردگی ، آنهدونی و بی تفاوتی کمک کند (2).

التهاب در بدن می تواند به سیستم پاداش مغز آسیب برساند ، که لذت ، انگیزه و خواسته ها را کنترل می کند. مناطق کلیدی مانند منطقه شکمی شکمی (VTA) و هسته Acbumbens به دوپامین متکی هستند تا احساس خوبی داشته باشیم. اخیراً نشان داده شده است که سیگنال های التهابی ناشی از بدن باعث ایجاد دوپامین در سیستم پاداش می شود و از این طریق حالات ، احساسات ، خواسته ها و برداشت های معنای زندگی را تغییر می دهد. علاوه بر این ، التهاب با تغییر متابولیسم تریپتوفان ، به عنوان بلوک ساختمانی سروتونین و افزایش هورمونهای استرس مانند کورتیزول ، نحوه پردازش مغز سروتونین ، به عنوان یک تنظیم کننده اصلی خلق و خوی را تغییر می دهد. این امر بیشتر افسردگی و سایر مسائل مربوط به سلامت روان را بدتر می کند (3).

ذهن غالباً جداگانه محسوب می شود ، دنیای درونی خاطرات ، افکار ، احساسات و تمام تجربیات ذهنی که در یک اتاق تاریک و غیرقابل نفوذ ایجاد می شود معروف به جمجمه. ما اغلب نقش بدن را در شکل گیری آن نادیده می گیریم. ما فکر می کنیم ذهن بالای بدن ما شناور است. اگرچه بدن به طور کامل ذهن را کنترل نمی کند ، اما می تواند تحت تأثیر آن قرار گیرد. در سالهای اخیر ، دانشمندان و فیلسوفان شروع به مطالعه یک ایده عمیق کرده اند: این که تغییرات جسمی در بدن ما ، مانند التهاب مزمن سیستمیک ، سیگنال های روده یا متابولیت های تولید شده توسط میکروبیوتای روده ، می توانند به طور مستقیم بر نحوه احساس ما ، آنچه فکر می کنیم و حتی چگونه جهان را درک می کنیم ، تأثیر بگذارد. این زمینه جدید مشکل قدیمی بدن را به چالش می کشد و گفتگوی صمیمی تر و مداوم بین حالات جسمی و احساس خود و آگاهی ما را نشان می دهد.

در سالهای اخیر به خوبی مشخص شده است که فرآیندهای التهابی بدن بر وضعیت روانی تأثیر می گذارد و به تدریج مدار عاطفی مغز را تغییر شکل می دهد و منجر به بیش از یک احساس ساده کسالت می شود. بی تفاوتی و احساس پوچی ، که شکایات متداول در بزرگسالان مسن است ، ممکن است فقط ناشی از رویارویی با مرگ و میر نباشد. در عوض ، این تغییرات در وضعیت روانی به طور قابل توجهی توسط سیگنال های خاموش محیطی ناشی از سلولهای پیر و ایمنی یا عدم وجود حلقه های بازخورد عصبی ایجاد می شود.

این دیدگاه ما را ترغیب می کند تا مفروضات فلسفی دیرینه را در مورد منشأ حالات ذهنی تجدید نظر کنیم. اگر تجربیات غم و اندوه ، شادی یا معنا می تواند به شدت تحت تأثیر التهاب باشد ، این چه پیامدهایی برای تمایز جسمی و روحی دارد؟ از این دیدگاه ، ذهن یک قلمرو اثیری و مرموز جدا از بدن نیست. در عوض ، این یک فرآیند تجسم یافته ، شکننده ، نفوذ پذیر و پاسخگو به عوامل بیولوژیکی است که آن را حفظ می کند.

چنین دیدگاهی ذهن را به مولکول های صرف کاهش نمی دهد و نه ذهنیت عمیق رنج را رد نمی کند. درعوض ، درک یکپارچه تری از اختلالات روانشناختی در پیری فراهم می کند. این امکان را به ما می دهد تا ببینیم که تغییر عاطفی در پیری ممکن است نشانگر شکست معنوی یا تغییر جهان بینی نباشد ، بلکه یک پاسخ بیولوژیکی به یک بدن رو به زوال است. در این زمینه ، مراقبت از ذهن پیری ممکن است بیش از همدلی نیاز داشته باشد. همچنین ممکن است استراتژی های درمانی جدیدی برای هدف قرار دادن سیستم ایمنی بدن ، سلامت سلولی و التهابی که بدن و خود را به هم می زند ، ارائه دهد.

[ad_2]

مطالب مرتبط

برنجستان