[ad_1]
قفسه کتاب نویسنده
منبع: © Andrea Rosenhaft
من مرتب و منظم هستم. من همیشه همینطور بوده ام. حتی به عنوان یک دختر جوان. من اتاقم را خیلی دوست داشتم، تختم مرتب شده بود، عزیزم دوقلوهای بابی کتابها به ترتیب از یک تا سی و شش در قفسههای بالای تختم و تمام جلدهای دایرهالمعارفهایی که از A تا Z بالای میز من چیده شدهاند. برای فرار از خانه آشفته ای که پدر الکلی ام بر آن تسلط داشت، با حرص کتاب می خواندم.
این روزها، آپارتمان من پر از نقاشی ها و اشیاء هنری و مبلمان آنتیک است که از پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم به ارث رسیده است. تقریباً هر گوشه و کناری انباشته است، و چیزی که با صندلیهایی با منبتهای مروارید و دیگر عتیقهها پر نشده باشد، پر از قفسههای کتاب است که پر از کتاب است. حتی انبوهی از کتاب ها روی زمین وجود دارد. من دوست دارم کتابهای فیزیکی بخوانم نه روی دستگاهها، هرچند که باعث میشود کیفهای سنگینتر شوند. میز اتاق نشیمن من مملو از کتابها و پوشههایی است که برای خاطراتی که در حال حاضر روی آن کار میکنم نیاز دارم. اسم آن را یک آشوب منظم بگذارید.
یک مطالعه نشان داد که “محیط های منظم، قراردادها و انتخاب های سالم را ترویج می کند، که می تواند با کمک به افراد در پیروی از هنجارهای اجتماعی و افزایش رفاه، زندگی را بهبود بخشد. محیط های نامنظم خلاقیت را تحریک می کند، که اهمیت گسترده ای برای فرهنگ، تجارت و هنر دارد.”
من آدم خلاقی هستم من در این وبلاگ پست می گذارم، قطعاتی را در مجلات ادبی و مجلات آنلاین می نویسم و منتشر می کنم و در حال نوشتن خاطرات هستم. با این حال، به عنوان یک مددکار اجتماعی بالینی دارای مجوز، باید از هنجارها و انتظارات اجتماعی خاصی پیروی کنم.
من نظریه ای را که در پست روانشناسی امروز توسط میشل مک کوید مطرح شده است، ترجیح می دهم، که برای آن با اسکات بری کافمن از دانشگاه پنسیلوانیا، نویسنده برجسته ذهن خلاق، مصاحبه کرد. کافمن به او گفت: «وقتی خلاق هستید، عناصر و ایدههای مختلف را به روشهای غیرمعمول و غیرمتعارف با هم ترکیب میکنید. این باعث میشود خلاقیت به یک کسبوکار کثیف و پیچیده تبدیل شود.»
واحد دیوار نویسنده
منبع: © Andrea Rosenhaft
هر چند آشفتگی در ذهن است و نه در محیط یک فرد. من میتوانم با هرج و مرج سازمانیافته احاطه شوم و تقریباً میدانم همه چیز کجاست، اما همچنان یک گردباد خلاقانه را در مغزم تجربه میکنم که میتواند الهامبخش باشد و میکند. اخیراً پس از تکمیل بیش از 100 صفحه از خاطراتم در مورد دوران طولانی مدتم در واحد اختلال شخصیت مرزی روانپزشکی، روبروی یک صفحه خالی پشت کامپیوترم نشستم. از نظر احساسی خودم را در خاطراتم غرق کرده بودم تا به خوانندگان احساس واقعی از زندگی در آن واحد بدهم. من از نظر ذهنی در حرکت مشکل داشتم. وقتی چند صحنه را می نوشتم، احساسات به مغزم سرازیر شد و گریه کردم. به یاد آوردم که احساس اجتماعی در این واحد داشتم، جایی که هرگز احساس نمیکردم مورد قضاوت قرار گرفتهام و جایی که بدون رزرو پذیرفته شدم. به دوستان جدیدم تاریک ترین و عمیق ترین شکاف های روحی ام را نشان داده بودم و آنها با فریاد به طرف دیگر نرفته بودند. در عوض مرا در آغوش گرفتند. وقتی می نوشتم از کنترل خارج شدم و کدی به من زنگ می زد، می لرزیدم و در محدودیت های چهار نقطه ای قرار می گرفتم.
بیماری روانی کثیف است. الهامبخشی که به خلاقیت دامن میزند نیز همینطور است.
مککوید خاطرنشان میکند که تحقیقات کافمن و دیگران نشان میدهد که وقتی نوبت به خلاقیت میرسد، ممکن است شدت انگیزه احساساتی که تجربه میکنید، کمتر از نوع احساساتی که تجربه میکنید اهمیت داشته باشد.
علیرغم اینکه دیگر معیارهای تشخیصی برای اختلال شخصیت مرزی را برآورده نمی کنم، هنوز تمایل دارم احساساتم را کاملاً شدید احساس کنم. به لطف پایههایی که با رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) و رواندرمانی متمرکز بر انتقال (TFP) ساختهام، یاد گرفتهام که چگونه آنچه را که زمانی یک ترن هوایی هیجانی بود مدیریت کنم.
نوشتن یکی از مهارت های من برای مقابله است. احساس خلق چیزی از هیچ مرا آرام می کند و نوشتن را فراگیر می دانم. این واقعیت که من می توانم وارد یک حالت جریان شوم باعث می شود همه چیز از بین برود، از جمله حال بد.
خواندن فرار من در کودکی بود. نوشتن فرار من در بزرگسالی است. کلمات همیشه مرا سالم نگه داشته اند.
[ad_2]