با روز ولنتاین – و تولد 64 سالگی من – در حال آمدن ، افکار من به این واقعیت تبدیل می شود که من هرگز عاشق نبوده ام. من مجرد ، کودکانه و غیر جنسی هستم – گرچه غیر جنسی بودن من را از ورود به یک رابطه عاشقانه جلوگیری نمی کند. Aven (شبکه دید و آموزش غیر جنسی) یادداشت می کند ، “افراد غیر جنسی می توانند احساسات عاشقانه داشته باشند و درست مانند هر کسی که از هر جهت یابی می تواند روابط عاشقانه ایجاد کند.“
در کلاس هشتم ، اولین تاریخ خود را داشتم. ما به سمت فیلم ها رفتیم و در وسط نمایش ، در تئاتر تاریک نیمه خالی ، او فکر کرد که او نرم و صاف است که چگونه بازوی خود را پشت گردن من روی شانه من انداخت. او اجازه داد تا آنجا که به نظر می رسید در آنجا استراحت کند. من پیگیری آنچه در فیلم اتفاق می افتد را از دست دادم. سپس دستش را درون بلوز من لغزید و سینه من را احساس کرد. با یک حرکت تکان دهنده ، خودم را آزاد کردم. با تعجب ، دستش را دور کرد. برای بقیه فیلم ، ما یخ زده نشسته ایم ، صحبت نمی کنیم ، به یکدیگر نگاه نمی کنیم. وقتی به خانه رسیدم ، مستقیم به اتاقم رفتم. من هرگز به کسی نگفتم که چه اتفاقی افتاده است.
اولین بوسه من یک شنبه شب بود که 15 سال داشتم در حالی که من در مستعمره خانه های ییلاقی در حال بچه دار شدن بودم ، خانواده ام در ماه های تابستان در تعطیلات بودند. او پسری بود که هر دختر نوجوان یک خرد می کرد.
وقتی او روی درب صفحه ضربه می زد ، روی ایوان نشسته بودم. من یکی از دختران محبوب نبودم ، بنابراین از دیدن او شگفت زده شدم. ما برای چند دقیقه صحبت های کوچک و ناخوشایند انجام دادیم ، و سپس او به سفره چسبنده تکیه داد و مرا به آرامی روی لب هایم بوسید.
وی گفت: “این خوب بود.”
یک دقیقه بعد ، “من باید بروم.”
من می دانستم که او قصد ندارد پسرم شود.
در دبیرستان ، من تماشا کردم که دوستان کودکی ام شروع به جفت شدن با بچه ها می کنند. هر وقت دیدم یکی از ژاکت چرمی دوست پسر را پوشیده بود ، احساس نقص می کردم. من نمی توانستم خودم را در آن ژاکت تصویر کنم که بازوی او به پایین چرم سنگریزه ای کشیده و به الاغ من استراحت می کند.
با بازی در دبیرستان با بسیاری از هم تیمی های همجنسگرا ، من شروع به زیر سوال بردن جنسیت خودم کردم ، اما من کسی را نداشتم که بتوانم در مورد آن صحبت کنم. پدر من ، تازه هوشیار ، به افسردگی شدید عقب نشینی کرده بود و مادرم برای حمایت از خانواده ما مجبور به رفتن به محل کار بود. علاوه بر این ، مواردی از این دست فقط در خانواده ما صحبت نشده است. همین الگوی خود را در کالج تکرار کرد ، جایی که من با بسیاری از هم تیمی های همجنسگرا بسکتبال و سافت بال بازی کردم. هنوز هم از جنسیت من سؤال می کنم ، هنوز هم تعجب می کنم که چرا هیچ کس به من علاقه ای نشان نداد ، من در 21 سالگی فارغ التحصیل شدم ، هنوز هم یک باکره.
وقتی شروع به کار در تبلیغات در منهتن کردم ، به تیم Softball Team پیوستم. بعد از بازی در پارک مرکزی ، ما به سمت نوار در قسمت فوقانی شرقی می رویم. با گذشت سالها ، تعداد کمی از زوجین از آن لیگ و حداقل یک ازدواج بیرون آمدند. هنوز هیچ کس از من نپرسید. من تعجب کردم که چرا اینقدر دافع شده ام.
طی چهار سال آینده ، من بی اشتهایی ایجاد کردم و نیاز به بستری شدن در بیمارستان داشتم. نیازی به گفتن نیست ، هیچ کس نمی خواهد با یک اسکلت عشق ورزد. و اولین بستری شدن بستری ، شروع یک نبرد سه دکوراسیون با بیماری روانی شدید و مداوم بود. وقت و انرژی زیادی برای فکر کردن در مورد دوستیابی وجود نداشت. به دام افتاده در واحدهای بیمارستان قفل شده ، و هیچ کاری برای گذراندن زمان ، من به داستانهای قدرت و فتوحات جنسی گوش کردم و به من یادآوری شد که من اکنون 30 ساله هستم اما باکره ماندم.
تحقیقات اخیر در مورد چالش های پیش روی “باکره های در حال ظهور” (EAV) گزارش داد که “در مقایسه با همسالان “به موقع” خود ، آنها به احتمال زیاد از پریشانی ، عزت نفس پایین ، تنهایی ، اضطراب ، علائم افسردگی و ننگ خبر می دهند. آنها همچنین به احتمال زیاد خود را از بین می برند ، ننگ را درونی می کنند و نسبت به همتایان “به موقع” خود جذاب تر می شوند. افزودن به این مشکلات ، کاهش تعداد شرکای موجود در سن افزایش سن و همچنین ننگ مرتبط با رفتار غیر هنجاری است. “
من بکارت خود را از دست ندادم تا اینکه به دوران میانسالی. او دوست پسر من نبود ، و ما در یک رابطه نبودیم. ما به صورت آنلاین ملاقات کرده بودیم و در تاریخ اول خود بیرون بودیم. هیچ آتش بازی وجود نداشت ، فقط یک آرامش بزرگ. من نمی توانستم بفهمم که همه هیاهو چیست. این در سال 2012 بود. من تصمیم گرفتم که دیگر زحمت نکشید.
در سال 2015 ، مقاله عشق مدرن نیویورک تایمز “غیر جنسی و شاد” را خواندم. من قبلاً از غیرقانونی نشنیده بودم. من مقاله را بارها و بارها خواندم و به نظر می رسید که قطعات یک معما سرانجام در کنار هم قرار می گیرند. من مقاله را با دکتر لو ، روانپزشکی که در آن زمان با آنها کار می کردم ، به درمان آوردم. ما توافق کردیم که این می تواند من باشم.
من ناگهان احساس تسکین ، صلح ، رضایت و سعادت بی نظیر کردم. من نامی برای کسانی که بودم و تا آخر عمر چه کسی خواهم بود. من نیازی به نگرانی در مورد مطابقت با دیدگاه دیگران در مورد آنچه عادی است یا باید باشد ، نگران نبودم. بالاخره می دانستم که متعلق به کجا هستم.
افرادی که غیر جنسی هستند می توانند و در روابط عاشقانه شرکت می کنند ، اما من هیچ تمایلی به آن ندارم. من به تنهایی زمان خود را بسیار ارزشمند می کنم و از هر کسی یا هر چیزی که به آن وارد شود ، ناراحت می شوم. من عادت کرده ام آنچه را که می خواهم و در زندگی شخصی خود انجام دهم و نیازی به سازش نداشته باشم. من خانواده و یک دایره کوچک از دوستان نزدیک دارم که اغلب آنها را می بینم ، اما پس از آن می توانم به خانه نجات خود ، شلبی ، که من دوستشان را دوست دارم – به خانه بروم و چه کسی می تواند به روش خودش خواستار شود.
آیا من هنوز تعجب می کنم که اگر من تا به حال ازدواج کرده ام ممکن است زنده باشد؟ گهگاه اما من تنها در یافتن شادی در زندگی تنها نیستم. نزدیک به 26 میلیون آمریکایی 50 یا بالاتر اکنون به تنهایی زندگی می کنند ، از 15 میلیون در سال 2000. این گروهی است که همیشه افراد مسن بیشتری را نسبت به سایرین شامل می شود ، اگرچه نسل های سالخورده امروز – رونق کودک و نسل X – سهم بیشتری از جمعیتی را از گذشته به دست می آورند.
مجرد بودن مزایای خود را دارد.