خاطرات میسکین، پل دروازه جهنم: خاطرات مادری، جنون و امید، پیامدهای عاطفی زندگی با اختلال مسخ شخصیت – عدم واقعی سازی (DPDR) را نشان می دهد و انزوای ناشی از تشخیص اشتباه، فشارهای اجتماعی بر مادری و نیاز حیاتی به مراقبت عادلانه از سلامت روان در دوران بارداری را برجسته می کند.
در حالی که میسکین در مراحل اولیه درمان بود، گفتن داستان او درمانی نبود – منجر به احساس پاک کردن خود و شرم شد. در اورژانس روانپزشکی، به اشتراک گذاشتن مکرر داستان او “به محو کردن ماهرانه احساس (او) از خود ادامه داد” (35). بعداً، زمانی که او در بیمارستان بستری شد و برای تولد نورا بستری شد، وقتی از او پرسیده شد که چرا باید با بازگو کردن داستان (ش) «خودش را شرمنده کند»، این بار برای افراد بیشتری نسبت به اورژانس. القا شدن (89).
با این حال، میسکین نحوه نوشتن خاطرات خود را نشان می دهد، پل دروازه جهنم، یک فرآیند سریع و در عین حال مصرف کننده و درمانی بود. نوشتن این خاطرات به جای ترویج شرم و محو خود، رهایی از آسیبی که او تجربه کرد را ارائه داد. اگرچه از نظر عاطفی مایه سنگین بود، اما مرور خاطرات دشوار برای بیان صادقانه داستان او بسیار مهم بود. امید نهایی او این است که گفتگوها را در مورد سلامت روان پری ناتال و DPDR باز کند و چراغ امیدی برای دیگرانی باشد که با مبارزات مشابه روبرو هستند.
منبع: با اجازه Barrie Miskin استفاده شده است
ملیسا رامپلی: وقتی توانستید دوباره با ادبیات درگیر شوید، چه متون یا نویسندگان خاصی با شما طنین انداز شده یا در روند بهبودی و/یا نوشتن به شما کمک کرده اند. پل دروازه جهنم؟
باری میسکین: کاترین چو دوزخ و سوزانا کاهلان مغز در آتش دو کتابی بودند که بارها و بارها به آنها برگشتم. همچنین سلیکا جواد بین دو پادشاهی در مورد بهبودی او از سرطان و کتاب راهنمای من سارا پری بعد از کسوف که در آن او با ویرانی قتل مادرش در کودکی مبارزه می کند.
زمانی که در حال بهبودی بودم، بیشتر جذب کتابهای مربوط به اسرار پزشکی شدم تا خاطرات سلامت روان، زیرا بیماری من برای مدت طولانی غیرقابل حل بود. خاطرات بهداشت روانی زیبا و تکان دهنده زیادی وجود دارد، اما آنها اغلب حس حسادت کاملا غیرمنطقی را به من می دادند – همه آنها تشخیص هایی داشتند، و من نداشتم، که باعث شد حتی بیشتر احساس تنهایی کنم.
MR: نوشتن در مورد تجربیات عمیق شخصی و آسیب زا می تواند از نظر عاطفی آزاردهنده باشد. در حین نوشتن چگونه از سلامت روحی و روانی خود محافظت کردید؟ پل دروازه جهنم?
BM: جالب است زیرا من کتاب را در زمستان و بهار 2021 در اوج همهگیری نوشتم، بنابراین زمان بسیار منزوی بود و مکانیسم اصلی مقابله من برقراری ارتباط با دوستان، خانواده و عزیزان است. همه چیز بیش از زوم یا فیس تایم بود، از جمله جلسات با روانپزشکم، بنابراین برای من یک چالش بود، متمرکز و ثابت ماندن. دوران سختی برای من و همسرم به عنوان یک زوج نیز بود. ما مجبور بودیم قسمت های مختلف آن دوران بسیار آسیب زا را دوباره زنده کنیم. البته احساس غم و اندوه را به همراه داشت، اما خشم زیادی را نیز به همراه داشت، که در نگاهی به گذشته، احتمالاً برای هر دوی ما خوب بود که از پس آن برآییم.
MR: آیا فرآیند نوشتن خاطرات را در خود درمانگر می دانستید؟ آیا می توانید در مورد لحظه ها یا پیشرفت های خاصی در طول فرآیند نوشتن صحبت کنید که به ویژه برای سلامت روان شما تغییر ایجاد کرده است؟
BM: من کتاب را خیلی سریع نوشتم – تقریباً سه ماه از شروع تا پایان. انگار کنترلی روی آن نداشتم، وسواس داشتم. وقتی شروع کردم، داستان باید بیرون می آمد. آن سه ماه از راه های بی شماری چالش برانگیز بود. من آنقدر در نوشتن غرق بودم که نه تنها از یک مکان تاریک به عقب برمی گشتم، بلکه به طور کامل برای خانواده ام حضور نداشتم. اما نوشتن سریع نیز یک موهبت بود. وقتی کتاب تمام شد، من و شوهرم احساس آزادی کردیم. مثل اینکه داستان ما حالا از ما جدا شده بود و در یک جعبه کوچک قرار گرفته بود.
MR: روند مرور خاطرات آسیب زا را در مرحله ویرایش خاطرات خود چگونه مدیریت کردید؟ آیا خواندن و اصلاح آن بخش ها برای شما چالش برانگیز بود؟
BM: کاملا. به طور خاص دو بخش وجود داشت – یکی که در آن تلاش میکنم همه چیز را پشت سر بگذارم و دیگری که با نوشیدن زیاد الکل خود درمانی میکنم. آن قسمتها باعث شرمندگی من شد، اما میدانستم که قطعات حیاتی داستان هستند که باید با خواننده به اشتراک بگذارم. با این حال، من با این که چه اتفاقی می افتد اگر و وقتی دخترمان کتاب را بخواند، مشکل دارم. من با روانپزشکم کار می کنم – هنوز هم همان روانپزشکی که شروع کردم به دیدنش در کتاب – تا وقتی آماده شد راهی ملایم پیدا کنم تا او را با کتاب آشنا کنم، که فکر نمی کنیم تا چند سال آینده باشد. دختر ما اکنون 7 ساله است و خواننده بزرگی است، اما او کاملاً و کاملاً به هر چیزی که من می نویسم بی علاقه است.
MR: آیا هنگام تبدیل تجربیات درونی خود به روایتی که دیگران بتوانند آن را درک کنند و با آن ارتباط برقرار کنند، با چالش خاصی مواجه شدید؟ چگونه بر این چالش ها غلبه کردید؟
BM: در نوشتن در مورد بیماری روانی، به سرعت یاد گرفتم که باید از زبان مجازی و چرخش عبارت استفاده کنید. به خصوص در مورد اختلالات تجزیه ای، نمی توان از زبان مشخصی برای انتقال تجربه استفاده کرد. برای من، DPDR باید تقریباً با این ترکیبهای رویایی توصیف میشد، زیرا تلاش میکردم یک قلمرو فانتزی ترسناک را به یک واقعیت عصبی مرتبط کنم. چیزهای زیادی وجود داشت که انگار…، احساس می کنم…
در طول این فرآیند، من دائماً قطعاتی از نسخه خطی را با صدای بلند می خواندم و از مردم می پرسیدم: “آیا این منطقی است؟” من همچنین به اندازه کافی خوش شانس بودم که با یک مربی فوقالعاده کار کردم، او حدود 20 صفحه از کتاب را در هفته مطالعه میکرد و توانست به من کمک کند هم صحنهها را درک کنم و هم عبارات را دقیقتر کنم تا درک عمیقتری از وضوح برای خواننده وجود داشته باشد.
MR: چگونه امیدوارید که خاطرات شما به گفتگو پیرامون سلامت روان پری ناتال و/یا DPDR کمک کند؟
BM: من همیشه دوست داشتم بخوانم و همیشه به کتابهایی نگاه میکردم که به من کمک کنند تا خودم و دنیا را درک کنم. زمانی که آن سالهای دردناک را سپری میکردم، به دنبال کتابهایی میگشتم که بتواند تجربیات من را منعکس کند، اما شانس زیادی نداشتم. کتابی که بیشتر منعکس کننده کتاب من بود، کتاب سوزانا کاهلان بود مغز در آتش، به ویژه در نحوه برخورد با او به عنوان یک بیمار که از یک بحران سلامت روان رنج می برد. من باید آن کتاب را بیش از 30 بار خوانده باشم.
این که گفته شد، می خواستم بنویسم پل دروازه جهنم به عنوان نوعی چراغ امید و همچنین منبع اطلاعاتی در مورد اختلالات سلامت روان مادران و DPDR. امید من برای کتاب، بیش از هر چیز این است که به دست هر کسی که به آن نیاز دارد برسد. این یک کتاب کوچک است! قطعاً با وضعیت پرفروش فاصله دارد، بنابراین به اندازه آن دسترسی ندارد مغز در آتش، اما من از برخی از مادران جامعه من شنیده ام که کتاب را خوانده اند و احساس قدردانی کرده اند که کسی را پیدا کرده اند که نقطه ورود به گفتگو در مورد مسائل مربوط به سلامت روان مادران را ارائه کرده است که قبلاً ممکن بود از بحث کردن در مورد آنها خجالت می کشیدند.
MR: به عنوان فردی که فرآیند نوشتن خاطرات درباره سلامت روان را پشت سر گذاشتهاید، فکر میکنید مهمترین چیزی که نویسندگان مشتاق هنگام پرداختن به موضوعات مشابه باید در نظر داشته باشند چیست؟
BM: من فکر میکنم مهمترین چیز در نوشتن خاطرات این است که به خودتان زمان بدهید تا دورهای از زندگیتان را که در حال بررسی هستید، درمان کنید و فکر کنید. برای من، احساس میکردم در این نقطه شیرین هستم، جایی که حدود سه سال با نقطه بحرانی خود فاصله داشتم، اما هنوز آنقدر نزدیک بودم که میتوانم جزئیات و مکالمات خاصی را به خاطر بسپارم.