[ad_1]
آلی، در میانه طلاق، متوجه می شود که به ازدواج خود نگاه می کند و پرچم های قرمز سال های اولیه را می بیند که زیر فرش جارو کرده است.
جیک فکر میکرد که در کارش خوب عمل میکند و وقتی یکی از معدود کارمندانی بود که در طول تعدیل نیرو اخراج شدند، شوکه شد. او تعجب کرد که چه چیزی را از دست داده است.
اریک اخیراً از شغل چند دههای خود بازنشسته شد، و اگرچه در ابتدا از دوری از مشغلههای روزمره راحت شد، اما متوجه شد که چقدر کار گروهی را بدیهی میدانست.
وجه اشتراک آلی، جیک و اریک این است که آنها نه تنها در حال تغییر در گذشته خود هستند، بلکه به آنها از دریچه های جدید زمان حال نگاه می کنند. این بازتاب و ارزیابی مجدد در مقاطع مختلف زندگی ما اتفاق می افتد. در اینجا دو عامل رایج وجود دارد:
تروما، از دست دادن، اندوه.
در عواقب طلاق، از دست دادن شغل، مرگ یکی از عزیزان یا رویدادهای دیگر از این قبیل، شما نه تنها به وسواس فکر می کنید یا رویدادها را در رویاها تکرار می کنید، بلکه متوجه می شوید که در حال ترول کردن به گذشته هستید – ازدواج، شغل یا یادآوری خاطرات آن شخص. باختی آلی آن پرچم های قرمز اولیه را می بیند. جیک در تلاش است تا عملکرد مورد اعتقاد خود را با اخراج هماهنگ کند. شما به دنبال علائم فیزیکی هستید که ممکن است آنها را نادیده گرفته باشید یا خود را به خاطر مراقبت نکردن بهتر از خود سرزنش کرده باشید. پشیمان می شوید که به کسی که از دست داده اید نگویید چقدر از او قدردانی کرده اید.
شما با غم و اندوه کار می کنید. ذهن شما در تلاش است تا نقاط را به هم وصل کند. شما وسواس دارید و به گذشته نگاه می کنید زیرا باید یک داستان ثابت بسازید که در آن گذشته شما با حال مطابقت داشته باشد. شما نمی توانید فقط خاطرات خوشی از رابطه خود داشته باشید و طلاق بگیرید. شما نمی توانید فکر کنید که عملکرد خوبی دارید و یکی از کسانی باشید که کار را از دست می دهند. اندوهی که احساس می کنید فقط جرقه های پشیمانی و رنجش می دهد.
انتقال عادی زندگی
اریک فصل جدیدی را آغاز می کند که در آن زمان حال او هنوز در حال تغییر به نظر می رسد و حس او نسبت به آینده مبهم است. و مانند آلی و جیک، ذهن او به طور طبیعی به گذشته بازمی گردد. پس از پایان آرامش و نو شدن دوران بازنشستگی، وقتی با چند روز کسالت یا افسردگی خفیف مواجه میشود، به گذشته نگاه میکند و به جنبههایی از شغل گذشتهاش که قبلاً پنهان بود، آگاه میشود. او نیز مانند دیگران، از نقطه نظر جدیدی به زندگی خود نگاه می کند و شکل آنچه را که قبلا در جریان بود تغییر می دهد.
گیر افتادن
برای بسیاری از ما، این دوره از تأمل و اختراع مجدد فرآیندهای عاطفی و ذهنی عادی است که با تغییرات عمده همراه است. غم و اندوه و از دست دادن مسیر خود را دنبال می کند تا زمانی که شما به جای اینکه به طور واقعی از طریق آن گام بردارید، در برابر روند آشکار بمانید.
اما اگر متوجه شدید که از نظر ذهنی یا عاطفی گرفتار شدهاید – اگر چند ماه بعد آلی، جیک یا اریک همچنان وسواس دارند و آنچه را که رخ داده است، تکرار میکنند، اگر با رنجش، احساس گناه یا پشیمانی شدید و مداوم دست و پنجه نرم میکنید، ممکن است زمان آن فرا رسیده باشد. برای گرفتن مقداری بسته شدن در اینجا، آلی و سابقش با یک مشاور ملاقات میکنند نه برای اینکه رابطهشان را ترمیم کنند، بلکه برای اینکه کسی سؤالات سختی را از آنها بپرسد تا به آنها کمک کند تا رابطه را تجزیه کنند و آنچه را که گفته نشده است، بگویند. جیک با ناظر قبلی خود ناهار می خورد تا بهتر بفهمد چرا از کار بیکار شده است. در اینجا، اریک متوجه می شود که چقدر دلش برای تیم قدیمی خود تنگ شده است و برای حفظ ارتباط با آنها ابتکار عمل به خرج می دهد.
موضوع در اینجا این است که در زمان از دست دادن یا انتقال، ما نه تنها به طور طبیعی به گذشته خود عقب می رویم، بلکه مهمتر از آن، متوجه می شویم که گذشته ما واقعا چقدر انعطاف پذیر است. هرگز ایستا نیست، بلکه همیشه از دریچه زمان حال بازتعریف می شود.
[ad_2]