16:45 - 2023/11/16

حکایت کوتاه از عطار نیشابوری

به گزارش پایگاه خبری و تحلیلی اندیشه قرن ؛عطار در محل کسب خود مشغول بـه کار بود کـه درویشی از آنجا گذر کرد. درویش تقاضای خودرا با عطار در بین گذاشت، اما عطار همان‌ گونه بـه کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد ...

حکایت کوتاه از عطار نیشابوری

به گزارش پایگاه خبری و تحلیلی اندیشه قرن ؛عطار در محل کسب خود مشغول بـه کار بود کـه درویشی از آنجا گذر کرد. درویش تقاضای خودرا با عطار در بین گذاشت، اما عطار همان‌ گونه بـه کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت.

دل درویش از این رویداد چرکین شد و بـه عطار گفت:

تو کـه تا این حد بـه زندگی دنیوی وابسته‌اي، چگونه می خواهی روزی جان بدهی؟ عطار بـه درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟

درویش در همان حال کاسه چوبین خودرا زیر سر نهاد و جان بـه جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد کـه عطار دگرگون شد، کار خودرا رها کرد و راه حق را پیش گرفت…

پایان/*

مطالب مرتبط

برنجستان