نگرانی های سلامت روانی در جمعیت سالمندان شناخته شده و غالباً درمان نشده است. این نه تنها بر کیفیت زندگی فرد تأثیر می گذارد بلکه می تواند سایر اختلالات مربوط به سن را تشدید کند و برعکس (انستیتوی ملی بهداشت ، 1999 ؛ د مندوکا لیما و Ivbijaro ، 2013).
بیماری روانی در جامعه سالمندان یک مسئله پیچیده است. محققان و پزشکان باید از چالش هایی که این گروه با آن روبرو هستند آگاهی ایجاد کنند و به همین ترتیب راه حل های منحصر به فردی را برای بهزیستی کلی خود به وجود می آورند. مطالعات انجام می شود که تا سال 2050 ، بیش از 20 ٪ از افراد 55 سال و بالاتر با نوعی مشکل سلامت روان مبارزه می کنند (De Mendonça & Ivbijaro ، 2013).
مبارزات سالخورده با مسائل مربوط به سلامت روان شبیه به بزرگسالان جوان – شیزوفرنی ، اختلال دو قطبی و PTSD (شورای ملی پیری ، 2023) ، که رایج ترین آنها اضطراب و افسردگی است. با این حال ، تجربه جمعیت سالخورده با بیماری روانی به دلیل موانع منحصر به فرد برای دسترسی متفاوت است.
موانع سالمندان عبارتند از: عدم آگاهی از سلامت روانی ، محدودیت های مالی و جسمی آنها برای دسترسی به مراقبت کافی و حتی ننگ اجتماعی و شخصی که به بیماری روانی وابسته است. با این حال ، هنگامی که آنها به دنبال کمک به سلامت روانی خود هستند ، نگرانی های آنها اغلب به عنوان بخشی از پیری عادی می شود. علیرغم اینکه یکی از آسیب پذیرترین جمعیت ما محسوب می شود ، تمایل به کاهش سلامت روانی وجود دارد ، در نتیجه مسئله دسترسی به خدمات بهداشت روان را بیشتر می کند.
یک چالش اساسی که افراد مسن با آن روبرو هستند ، عدم آگاهی آنها در مورد مسائل مربوط به سلامت روان است. آنها ممکن است برای شناسایی دقیق علائم و توضیح آنها در یک پزشک واجد شرایط تلاش کنند. برای بسیاری ، مسائل مربوط به سلامت روان به عنوان چیزی که بدون پشتیبانی حرفه ای قابل مدیریت است ، مشاهده می شود. چنین دیدگاهی می تواند علائم مرتبط با بیماری روانی را بیشتر به پیری گسترش دهد و در زندگی روزمره ، خانواده و دوستان فرد فشار بیاورد (پیپر و همکاران ، 2018 ؛ شانکار و موتوسوامی ، 2007 ؛ و تامپسون و همکاران ، 2008).
علاوه بر این ، ننگ ممکن است بر دسترسی خدمات تأثیر بگذارد. برداشت های منفی جامعه در مورد پیری و بیماری روانی می تواند یک مانع قریب به اتفاق ایجاد کند. عدم تمایل به شناسایی با یک گروه مضاعف مبهم ، سالخورده بودن و داشتن یک بیماری روانی ، می تواند از تصدیق مشکلات و کمک به آنها کمک کند (فارر و همکاران 2008 ؛ فیشر و گلدن ، 2003 ؛ و ریوی ، مورگان ، و جرم 2013).
همچنین تأثیرگذاری بر دسترسی به خدمات بهداشت روان ، درک سلامت روان توسط جامعه پزشکی است. مسائل مربوط به سلامت روانی مانند افسردگی می تواند تشخیص داده نشده یا تشخیص داده شود. این امر به ویژه به این دلیل است که برخی از علائم می توانند شبیه به زوال عقل یا بیماری آلزایمر باشند (زنه و همکاران ، 2021). در یک مطالعه در سال 2011 ، محققان دریافتند که علائم افسردگی تقریباً 50 ٪ از زمان توسط ارائه دهندگان مراقبت های اولیه تشخیص داده نمی شود (میچل ، رائو ، و واژ ، 2010 ؛ پارک و Unützer ، 2011). در حالی که می تواند برای ارائه دهندگان پزشکی دشوار باشد که تشخیص دهد کدام تشخیص برای درمان مقدماتی است ، اما بیشتر از این ، تشخیص های پزشکی مورد توجه درمان قرار می گیرد و مسئله سلامت روان در پس زمینه قرار می گیرد (باتن ، 2019).
پرداختن به آگاهی در مورد سلامت روان با افزایش سواد سلامت روان آغاز می شود. سواد سلامت روان دانش و اعتقادات مربوط به شرایط سلامت روان است که به شناخت ، مدیریت و جلوگیری از نگرانی های بهداشتی کمک می کند (کیم و همکاران ، 2017). با توانمندسازی افراد سالخورده با آگاهی در مورد سلامت روانی خود و پیامدهای آن برای بهزیستی کلی آنها ، می توانند بهتر از نیازهای خود دفاع کنند.
افزایش سواد سلامت روان ممکن است پزشکان را ملزم به تغییر نحوه ارزیابی سلامت روان در افراد مسن کند-از بین بردن نگرانی سلامت روان از سایر موارد پزشکی از قبل موجود برای درک پیامدهای واقعی مسئله سلامت روان به تنهایی. افزایش سواد سلامت روان مستلزم مشارکت در مکالمات در مورد سلامت روان به عنوان یک جنبه روتین از سلامتی کلی ، مشابه مدیریت سایر شرایط پزشکی مزمن است. این موازی کمک می کند تا به عنوان یک مؤلفه استاندارد از خدمات درمانی به جای یک نهاد جداگانه ننگ ، به عنوان یک مؤلفه استاندارد خدمات درمانی ، به درمان بپردازد.
راه دیگر برای افزایش دسترسی به خدمات بهداشت روان برای افراد مسن ، افزایش دید خدمات بهداشت روان در مکانهایی است که افراد سالخورده اغلب مانند مراکز جامعه ، مطب پزشکان و امکانات بازنشستگی مکرر می کنند. این امر نه تنها خدمات بهداشت روان را در دسترس تر می کند بلکه آنها را به سیستم های آشنا تبدیل می کند و باعث تقویت اعتماد می شود. در کنار ایجاد مکان های مناسب ، ما باید یک الگوی یکپارچه ایجاد کنیم که مشتری را با خدمات مختلف پزشکی ، روانی و خدمات اجتماعی متصل کند تا مراقبت های جامع ارائه شود.
عادی سازی مسائل مربوط به سلامت روان به عنوان بخشی از روند پیری ، نه تنها ممکن است احتمال اینکه افراد به دنبال کمک به سلامت روانی خود باشند ، کاهش یابد بلکه دیدگاه خود را شکل می دهد که سن و بیماری روانی محدود کننده است. اگر ما بتوانیم روند پیری را دوباره تصور کنیم که پیشرفت سالم باشد ، همانطور که توسط Schaie (2016) توضیح داده شده است ، که در آن عملکرد روانشناختی یک شخص با پیشرفت سالها یا تجربه فردی در توانایی های جسمی یا شناختی خود کاهش می یابد ، اما هیچ چیز جدی ممکن است به دنبال مداخله حرفه ای باشد در صورت بروز تغییرات قابل توجه.
یک مانع دیگر بخشی از جامعه حاشیه نشین دیگری است که دسترسی را بسیار چالش برانگیز تر می کند ، زیرا این هویت های متقابل اغلب موانع ترکیبی را برای جستجوی و دریافت مراقبت های بهداشتی مناسب ایجاد می کنند. جنبه های هویت شخص ، مانند نژاد ، قومیت ، گرایش جنسی ، توانایی جسمی و غیره می تواند عنصر دیگری را به عدم دسترسی خدمات بهداشت روان اضافه کند. این افراد یک “ننگ سه گانه” را که به هویت های متعدد خود وابسته است ، تجربه می کنند و هنوز هم نیاز به دسترسی به مراقبت های بهداشتی کافی دارند (جیمنز و همکاران ، 2013).
از بین بردن این الگوی مبنی بر اینکه سلامت روان باید به عنوان ثانویه برای سلامت جسمی فرد شناخته شود ، ما را ملزم می کند تا ببینیم که این مسائل چقدر دو طرفه است. در حالی که ما با متخصصان پزشکی ، آژانس های جامعه و سالمندان همکاری می کنیم ، می توانیم طرحی را که در مورد سلامت روان آموزش می دهد ، تصور کنیم ، افراد را قادر می سازد که از خدمات جامع حمایت کنند و بهزیستی عاطفی ، جسمی و روانی را قهرمان کنند. اینها برخی از مراحل اجرای تغییر در سیستم فعلی ما است.
دکتری دنیس ویلیامز، عضو حرفه ای AAMFT و استادیار مشاوره ازدواج و مشاوره خانوادگی/مشاوره درمانی در دانشگاه ایندیانا وسلیان است.