[ad_1]
مقاله اخیر در نیویورک تایمز تشویق به خواندن خاطرات برای سلامت روان توضیح داده شد که خاطرات افراد موفق مشهور میتواند به کسانی که با سلامت روان دست و پنجه نرم میکنند نشان دهد که چگونه افراد موفق موفق بر ناامیدیها، شکستها و شکستهای زندگیشان غلبه کردهاند تا به افرادی سازنده و نسبتاً شاد تبدیل شوند.
به عنوان یک روانشناس بالینی، من نیز ارزش خاطرات را می شناسم. اما من از مفهوم خاطرات به گونه ای دیگر استفاده می کنم. من بیماران افسرده یا مضطرب را تشویق میکنم تا آنچه را که من «خاطرات کوچک» مینامم، بیش از یک صفحه در یک برنامه منظم بنویسند.
نوشتن یک خاطره کوچک با ایده بسیار محبوب روزنامه نگاری بسیار متفاوت است. در مینی خاطرات، یک فرد باید حداقل یک حادثه یا تجربه را که در اوایل زندگی او رخ داده است را با جزئیات به یاد بیاورد که ممکن است تفاوت قابل توجهی در غلبه بر یک رفتار، عادت، ویژگی شخصیتی، یا فرآیند فکری آزاردهنده داشته باشد.
برای هر یک از ما مهم است که نه تنها تجربیات منفی قبلی را که ممکن است در DNA عاطفی ما گیر کرده اند بشناسیم، بلکه جنبه های مثبت رشد زندگی خود را نیز بشناسیم و قدردانی کنیم. و در واقع، وقتی بیماران می پرسند که چگونه بر احساس کمرویی و اضطراب اجتماعی غلبه کردم، من اغلب نمونه خاطرات کوچکی را که نوشتم با آنها در میان می گذارم.
به طور کامل اینگونه خوانده می شود:
“از بین همه ورزشها، احتمالاً بوکس مورد علاقه پدرم بود. او نمیتوانست بلیت مسابقات بوکس مارکی را در مدیسون اسکوئر گاردن قدیمی و اصلی بخرد. بنابراین به جای آن بلیتهای ارزان خرید – و وقتی به آن سالن سرپوشیده بزرگ رسیدیم، من پدر مثل مردی که میدانست شخص خاصی است، وارد شد، لعنت به موجودی حساب بانکیاش!
یواشکی، یک یا دو دلار را در کف دست یکی از طناب گردانان گذاشت، و در ازای آن، آن طلیعهدار ما را به سمت یک صندلی کنار رینگ هدایت میکرد! این جسارت پدرم مرا، پسری بسیار محتاط، مبهوت کرد. مرا ترساند و شرمنده کرد. بهشت مبادا گرفتار شویم، اگرچه گاهی اوقات گرفتار میشویم: دارنده واقعی آن صندلیهای برتر برای ادعای آنها ظاهر میشود. اما مشکلی نیست – مهماندار من و پدر باحالم را به صندلی دیگری در کنار رینگ هدایت میکند که نمای فوقالعادهای از یک نمایش بسیار خوب را نیز به نمایش میگذارد.
«وقتی پدرم، مهربان اما زورمند، مرا مجبور کرد به دنبال او به سمت صندلیهایی بروم که پولی برای آن پرداخت نکرده بودیم، خیلی ناراحت شدم. در تمام مسیر تا آن صندلی های کنار رینگ، بازویش را گرفتم، مقاومت کردم و از او التماس کردم که قوانین را زیر پا نگذارد.
من و شاید پدرم نمیدانستم، آن حملات به مدیسون اسکوئر گاردن ارزش یک ماجراجوی جسور، جسور و شجاع بودن را به من آموخت. به عنوان یک بزرگسال، البته، من مسائل اخلاقی را که پدرم (متاسفانه) ترجیح داد نادیده گرفته شود، درک می کنم. اما در همان زمان، همچنین یاد گرفتم که از محدود شدن و گرفتار شدن در مناطق راحتی که ممکن است مرا از ایستادن و حرکت رو به جلو به سوی اهدافی که نیازهای عمیقا احساس شده را برآورده میکنند، محدود کند، امتناع کنم. ممکن است گاهی مجبور باشم برای رسیدن به یک هدف دلخواه، خطر نارضایتی دیگران از من را به خطر بیاندازم.»
چندین بیمار به من گزارش داده اند که نوشتن یک خاطره کوچک چقدر برایشان مفید بوده است. این به آنها کمک میکند تا تجربیاتی را که قبلاً زندگی میکنند، به یاد بیاورند و به طور کامل درک کنند که این قدرت را دارد که به شکلگیری توانایی آنها برای شادتر و سازندهتر کمک کند.
[ad_2]