در دبیرستان، یکی از مسئولان مدرسه مرا در حال کشیدن سیگار گرفتار کرد. چند هفته مانده به پایان سال تحصیلی با دو دوست در پارکینگ بودیم. سه نوجوان 17 ساله در آخرین روزهای زندگی خود در انتهای زنجیره غذایی. ما احساس شکست ناپذیری می کردیم ضربه ای به شیشه ماشین همه چیز را تغییر داد.
مدیر مدرسه بلافاصله ما را به خانه فرستاد. پدر و مادر ما باید بیایند ما را ببرند. حکم من: محرومیت از تیم والیبال و سه جلسه درمانی با مددکار اجتماعی مدرسه.
“درمان؟” یادم می آید فکر می کردم. “این باید بدترین جنایت باشد تا چنین مجازاتی بگیریم!” در آن زمان، درمان به معنای ترسناک بود. و من ترسیدم.
اما اکنون می دانم که همه اینها به دلیلی اتفاق افتاده است. آن چند جلسه با مددکار اجتماعی مدرسه به اولین تجربه مثبت من با یک درمانگر تبدیل شد. این اولین باری بود که توانستم در مورد آنچه در سرم می گذشت و برخی از چیزهای وحشتناک و گیج کننده ای که در خانه تجربه می کردم بدون اینکه احساس قضاوت یا شرمندگی کنم صحبت کنم.
ما در مورد همه چیز صحبت کردیم، اما به سختی به موضوع نیکوتین پرداختیم. من حتی سیگاری هم نبودم این رفتار به وضوح نشانه ای از یک موضوع عمیق تر بود. او قبلاً چیزی را دید که من هنوز نمی توانستم ببینم.
من هم مانند بسیاری از درمانگران، به تحصیل روانشناسی در کالج رفتم تا بتوانم با کمک به دیگران، آسیبهای روحی خود را درک کنم – و در نتیجه آن را برطرف کنم. روز اول کلاس، استادی یخ شکن کرد. او از کلاس من خواست که تصور کنند کسی که در بدترین شرایط ما برای حمایت از ما در دسترس بود، کسی که به ما کمک کرد تا از آن عبور کنیم تا بتوانیم به جایی که هستیم برسیم. سپس از ما خواست که دور اتاق برویم و در مورد این شخص صحبت کنیم تا یخ بین ما بشکند.
من وحشت کردم. نمی توانستم به کسی فکر کنم. در بدترین سالهای دبیرستانم کسی نبود که بتوانم برای حمایت از او بروم.
می خواستم بهانه ای برای رفتن به دستشویی و فرار از نوبت خود در صندلی داغ بیاورم که یاد این مددکار اجتماعی و سه جلسه مان افتادم. من از نوبت خود در صحبت کردن جان سالم به در بردم و از شرم فرار اجتناب کردم.
اما این یک تجربه مثبت تبدیل به یک هنجار نخواهد شد. سلامت روانی من در تمام دوران کالج رو به کاهش بود. من یک درمانگر را امتحان کردم، اما آنها از تروما مطلع نشدند و فقط باعث شدند احساس وحشتناکی داشته باشم. بدون توجه به آنچه گفتم، توصیه آنها این بود که احساس شرم و خشم من را نادیده بگیرید و “گذشته را پشت سر بگذارید.” این درمانگر چیزی بیش از یک تناسب بد بود – آنها من را به سلامت روانم بازگرداندند.
اما من هنوز این را نمی دانستم. هنوز مطمئن بودم که مشکل از من است. من فقط نیاز به بزرگ شدن داشتم. عصبانی و عصبانی بودم. از رابطه ای به رابطه دیگر می پریدم و سعی می کردم سوراخ خالی را که با خودم حمل می کردم وصله کنم. وقتی این کار جواب نداد، و سوراخ خالی ماند، با خوردن غذا کنار آمدم – هر چیزی که حاوی شکر یا نمک باشد تا خلایی را که احساس می کردم پر کند. در همین حال، این درمانگر به من اطمینان داد که رفتارهای من “فقط فقدان اراده” است.
اما میدانستم که همه درمانگران باطل نمیشوند، زیرا قبلاً یکی را ملاقات کرده بودم که بسیار حمایتکنندهتر بود: آن مددکار اجتماعی دبیرستان سالهای قبل. به این نتیجه رسیدم که میخواهم از بازماندگان حمایت کنم و تجربهای بهتر از آنچه که داشتم برایشان فراهم کنم. آن زمان بود که فهمیدم می خواهم یک درمانگر شوم.
گفتوگوها در مورد سلامت روان در سالهای اخیر کمتر مورد انگ شده است
گفتگوها در مورد سلامت روان و آسیب برای بهبودی ضروری است، و در حالی که ما در حال عادی سازی آنها در جامعه هستیم، هنوز انگ زیادی در مورد تجربه آن در روابط یا خانواده وجود دارد. تقریباً به نظر میرسد که میتوانیم اعتراف کنیم که تروما یا علائم سلامت روانی داریم، اما فقط تا زمانی که شخص دیگری درگیر آن نبوده باشد.
در حال حاضر درمان عموماً نسبت به نسلهای قبلی کمتر مورد انگ انگاشته میشود، اما بسیاری از گروهها هنوز انگ را تجربه میکنند، بهویژه آنهایی که هویتهای حاشیهای مانند LGBTQ یا افراد رنگین پوست دارند.1،2،4.
در دهه های اخیر، پیشرفت هایی در جهت عادی سازی درمان و سایر اشکال مراقبت از سلامت روان صورت گرفته است. کمپین های آگاهی عمومی، تلاش های حمایتی، و به تصویر کشیدن درمان در رسانه ها به تغییر گفتگو در مورد سلامت روان کمک کرده است.
رسانه های اجتماعی در این انگ زدایی نقش داشته اند
بدون شک، رسانه های اجتماعی احتمالاً نقش مهمی در این امر ایفا کرده اند، به طوری که بسیاری از درمانگران متوجه شده اند که نسل های جوان تر از مسائل مربوط به سلامت روان آگاه تر می شوند و برای کمک گرفتن آماده تر هستند.1.
پلتفرمهایی مانند اینستاگرام، تیک تاک و توییتر به متخصصان سلامت روان اجازه دادهاند تا مستقیماً با مخاطبان گستردهای درگیر شوند و بستری را برای افراد فراهم کنند تا آشکارا تجربیات خود را در مورد چالشهای بهداشت روانی بحث کنند. رسانههای اجتماعی از طریق داستانهای شخصی، ویدیوهای آموزنده و توصیههای تخصصی، به عادیسازی مکالمات در مورد شرایطی مانند اضطراب، افسردگی و ADHD کمک کردهاند و به افراد آسانتر میتوانند مبارزات خود را بدون ترس از قضاوت به رسمیت بشناسند.1. در نتیجه این افزایش گشودگی، درمان به ویژه در میان افراد جوانتر عادیتر شده است، که اکنون اغلب آن را بهعنوان ابزاری ضروری برای بهزیستی عاطفی میدانند تا چیزی که باید از آن شرمنده باشد.1.
با این حال، در حالی که انگ اطراف درمان کاهش یافته است، برخی از چالش ها، به ویژه در جوامع خاص یا در میان افرادی که ممکن است سوگیری و تبعیض در مراقبت های بهداشتی را تجربه کنند، باقی می مانند.2. مسائل مربوط به سلامت روان مانند اضطراب و افسردگی به طور آشکارتر مورد بحث قرار می گیرند، اما درمان، به ویژه برای مسائلی مانند تروما، اعتیاد، یا پویایی خانواده، همچنان می تواند در برخی از محافل بدنام باشد.2،3.
من معتقدم که بسیاری از مردم ناآگاهانه از زخم های تروما و نیازهای برآورده نشده رنج می برند. با این حال، در دنیایی که ما را با خشونت و رویدادهای آسیب زا غرق می کند، گاهی اوقات به دلیل حساسیت زدایی، تشخیص نتایج این تروما دشوارتر است. این به ما ایده ای می دهد که حداقل تا حدودی چه چیزی ممکن است در چرخه ترومای التیام نیافته نقش داشته باشد.
من امیدوارم که بتوانیم به سمت حرکت ادامه دهیم، گفت و گوها نه در مورد سرزنش (بلکه سرزنش را در جایی که به دلیل آن است اجازه می دهد) بلکه برای ایجاد فضایی برای همه برای تشخیص و ایجاد آگاهی است.
بخشی از کتاب من برگرفته شده است شکستن چرخه: 6 مرحله بهبودی از آسیب های خانوادگی دوران کودکی.
برای پیدا کردن یک درمانگر که آسیب های خانوادگی و سوء استفاده از رابطه را درک کند، از راهنمای درمان روانشناسی امروز دیدن کنید.