[ad_1]
ابتدا بیایید ببینیم منظور ما از ساده لوحی چیست. یک راه آسان برای درک مفهوم این است که به چند مترادف کلمه نگاه کنید. بی گناهی، زودباوری، بی تجربگی – اینها چند مترادف هستند. بنابراین، می بینید، ساده لوح را می توان برای افرادی به کار برد که به اندازه کافی بالغ یا تجربه کافی برای تصمیم گیری بزرگسالان نیستند. اما این کلمه همچنین ممکن است نشان دهد که ما نمی توانیم یا نخواهیم در مورد زندگی به گونه ای فکر کنیم که دروغ ها، ترفندها، اعمال و کلمات نامناسب یا غیر اخلاقی، دستکاری ها و سوء استفاده های عاطفی و کلامی دیگران را ببینیم.
البته ساده لوحی ذهنیت هر کودکی است. آنها در زندگی بی تجربه هستند. اما ساده لوحی همچنین می تواند بخشی از تعامل ما با دیگران در بزرگسالی باشد بدون اینکه خودمان بدانیم. یکی از مثالهای رایج این است که ما نمیتوانیم به خودمان اجازه دهیم باور کنیم که یک دوست همیشه دروغ میگوید، تقلب میکند یا دزدی میکند – در حالی که همیشه دروغ میگوید، تقلب میکند یا دزدی میکند. در این مورد، مانند بسیاری موارد دیگر، ما به سیگنالهای درونی خود توجه نمیکنیم که ما را از آنچه ممکن است در اینجا رخ دهد آگاه کند.
با این حال، قبل از اینکه جلوتر برویم، باید بدانیم که ساده لوحی چیزی نیست که از آن خجالت بکشیم. در واقع، به بسیاری از ما آموخته اند که ساده لوح بمانیم، زیرا این عادلانه ترین یا خوب ترین راه برای زندگی در نظر گرفته می شود. تمام میم هایی را در نظر بگیرید که به ما می گویند فقط خوبی های مردم را ببینیم. این الگوهای رفتاری اساساً به ما می گویند که از توجه به سیگنال های درونی خود خودداری کنیم و فقط سعی کنیم راهی را منطقی کنیم که فقط خوبی ها را در افراد ببینیم. در شدیدترین موارد، صرف نظر از سیگنالهای دیگری که از سوی یک شخص به ما میآید که خطری برای خود یا دیگران به ما میدهد، باید به خودمان بگوییم که به آن چیزها فکر نکنیم و فقط به خود اجازه دهیم که خوبیها را در آنها پیدا کنیم. این طرز تفکر نه تنها باعث می شود که ما نتوانیم به سیستم هدایت داخلی خود دسترسی پیدا کنیم، بلکه در واقع می تواند ما را در معرض خطر قرار دهد.
البته، هیچ کدام از اینها به این معنی نیست که هیچ انسان دوست داشتنی و مهربانی وجود ندارد که بتوان به آنها اعتماد کرد. تعداد این افراد زیاد است. اما ما حتی می توانیم از سیستم هدایت داخلی خود برای تعیین آن استفاده کنیم.
بنابراین، منظور ما از ما چیست؟ سیستم هدایت داخلی؟ سیستم هدایت درونی ما از سه چیز تشکیل شده است: شهود، تشخیص، و ارتباط بدن/ذهن. بیایید نگاهی به هر یک از این موارد بیندازیم.
شهود
شهود غریزه نیست. غریزه یک عملکرد بدن/ذهن است. یک دقیقه دیگر در مورد آن صحبت خواهیم کرد. از سوی دیگر، شهود نوعی شناخت است. ما فقط می دانیم. ما نمی دانیم چگونه می دانیم، اما می دانیم. و این دانستن آنقدر درست است که نمی توان در صحت آن شک کرد. البته، ما میتوانیم شهود را با ترس در هم آمیختیم – که میتواند ما را گمراه کند. اما شهود آن «احساس درونی» است که بدون هیچ سؤالی فقط میداند چه میداند. البته می توانیم آن را زیر سوال ببریم، نادیده بگیریم یا در اهمیت آن شک کنیم. اما شهود خالص فقط آنچه را که می داند می داند.
مهم است که به زیر ظواهر نگاه کنید.
منبع: آندریا ماتیوز
وقتی اهمیت شهود خود را زیر سوال میبریم، نادیده میگیریم یا به آن شک میکنیم، فقط آن را نادیده میگیریم – که ما را ساده لوح میکند. ساده لوح می شویم. ما هر چیزی را که طرف مقابل بخواهد به ما نشان دهد باور می کنیم زیرا دیگر به سیگنال های درونی خود توجهی نداریم. اصلاً غیرعادی نیست که فردی که مورد آزار قرار گرفته است، مثلاً به ابتدای آن رابطه نگاه کند و به یاد بیاورد که «می دانستم، می دانستم. من از اول می دانستم چه جور آدمی است. من فقط به خودم اجازه ندادم بفهمم که می دانم.» البته هدف از این مشاهده به هیچ وجه مقصر دانستن قربانی چنین آزاری نیست، اما به ما می گوید که می توانیم چیزهایی را بدانیم که به آنها توجه نمی کنیم.
تشخیص
تشخیص با شهود متفاوت است. تشخیص توانایی تماشای (واقعاً تماشای عینی) کاری است که شخص دیگری انجام میدهد یا میگوید و به طور همزمان احساسات خود را نسبت به آنچه که شخص دیگر انجام میدهد یا میگوید احساس میکند. به این ترتیب، به خودمان اجازه میدهیم که واقعا ببینیم، و همچنین به خود اجازه میدهیم آنچه را که در درون واقعی است، احساس کنیم. ما میتوانیم از روی بصیرت تصمیمهای بسیار خوبی برای بزرگسالان بگیریم. اصولاً تشخیص ما را از دروغ گفتن به خود باز می دارد. خیلی اوقات ممکن است ببینیم طرف مقابل چه می کند، اما به احساس آن توجه نمی کنیم. ممکن است به خود بگوییم: “اوه، او فقط شوخی می کرد.” یا “او منظورش این نبود.” یا “او بسیار زیبا و خوب است، من نمی توانم باور کنم که او واقعاً این کار را انجام دهد.” تشخیص به معنای دیدن و احساس کردن است که شناخت را ایجاد میکند – و اغلب به ما کمک میکند بدانیم در مرحله بعد چه کار کنیم.
ارتباط بدن/ذهن
ارتباط بدن/ذهن یک احساس بدنی است که ذهن متوجه آن می شود. مو در پشت گردن ما بالا می رود، و ما متوجه آن می شویم و معنی آن را در نظر می گیریم. بسیاری از اوقات، بدن به گونهای واکنش نشان میدهد که ما به خودمان اجازه نمیدهیم متوجه شویم. معده ما احساس خندهداری دارد و فقط فکر میکنیم معده درد جزئی داریم و آن را نادیده میگیریم. موهای روی بازوهایمان قلقلک میدهند و ما فقط توجه نمیکنیم. بدن ما مکرراً با ما صحبت می کند، اما از آنجایی که به ما آموخته اند که باور کنیم بدن به نوعی مانند یک جسم بی جان است، با آن طوری رفتار نمی کنیم که گویی آنچه می گوید در فرآیند تصمیم گیری ما اهمیت دارد. اما اگر به ذهن اجازه دهیم آنچه را که در بدن می گذرد ارزیابی کند، ارتباط بین این دو می تواند بسیار آموزنده باشد.
همه را کنار هم گذاشتن
ما مجبور نیستیم فریب بخوریم، فریب بخوریم، یا فریب بخوریم تا سیگنال هایی را که شخص دیگری ارسال می کند از دست بدهیم. ما یک سیستم هدایت داخلی داریم که می تواند ما را راهنمایی کند تا برای محافظت از خود و دیگران تصمیمات عاقلانه بگیریم. این سیستم می تواند به ما در تصمیم گیری برای ورود یا عدم ورود به یک رابطه کمک کند. می تواند به ما کمک کند تصمیم بگیریم که مرزهای خود را کجا می خواهیم. می تواند به ما در تصمیم گیری برای ترک یک رابطه کمک کند. حتی می تواند به ما کمک کند که بدانیم به چه کسی اعتماد کنیم. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که به آن توجه کنیم و به آن توجه کنیم.
[ad_2]