اغلب به این فکر می کنم که صدای منفی گذشته (و گاهی اوقات حال) من چه زمانی متوقف می شود. چه زمانی آنقدر بزرگ خواهم شد که آنها ناپدید شوند؟ بهترین چیزی که می توانم به آن امیدوار باشم این است که این گفته ها خاموش شوند، حجم آنها کاهش یابد.
من از وجود آنها همانطور که از برش کاغذ آگاهم آگاهم. من هنوز هم میتوانم روزم را بدون مزاحمت بزرگ از ناراحتی بگذرانم، اما آنها همیشه در ذهن من هستند. این صداهای منفی بسیاری از نقش های زندگی من را پوشش می دهند.
زمانی که من در سطح کالج انگلیسی تدریس می کردم، این صداها فریاد می زدند که من به عنوان یک استاد فریبکار هستم: شما واقعا معلم معمولی زبان انگلیسی نیستید. شما از شکسپیر یا شعر سنتی لذت نمی برید، و علاوه بر این، دست خط شما وحشتناک است. اشتیاق شما در ادبیات غیرداستانی نهفته است، و در حالی که آثار کلاسیک را خوانده اید، آنها ادبیات مورد علاقه شما نیستند.
آیا مدیران یاد میگیرند که معلم انگلیسی دبیرستان آنر به من پیشنهاد کرده است که کلاس او را رها کنم و در کلاس «انگلیسی معمولی» شرکت کنم، زیرا او به نظر او من هستم. نه “مواد افتخار”؟ با دانستن این همه اطلاعات مدفون در مورد من، آیا آنها من را اخراج می کنند؟ آنها هرگز انجام ندادند، اما با این حال، من تعجب کردم.
اما پس از آن صدای قوی تر و سالم تر بر چنین منفی گرایی غلبه کرد و من را به یاد شاگردان باورنکردنی ام می اندازد که در طول سال ها به آموزش من اعتبار می بخشیدند: کسانی که نه به رغم من بلکه به خاطر من نویسنده شدند. کسانی که کتابخوان شدند زیرا من کتابهای پرمعنی را به عنوان مطالعه لازم در تمام کلاسهایم انتخاب کردم. و مهمتر از همه، کسانی که اعتماد به نفسشان به دلیل اعتقاد واقعی من به آنها و نوشته هایشان قدرتمند شد. و به همین ترتیب، صدای فریبنده خاموش شد.
مادرم مرا طوری تربیت کرد که من را بهتر از خودم می شناسد. وقتی او چیزی به من گفت، من نظر او را به عنوان حقیقت پذیرفتم: “تو در ریاضیات خوب نیستی، اما دخترها مجبور نیستند.” حتی پدرم که معمولاً صبور و مهربان بود، وقتی به من در حل مشکلات کلمهای وحشتناک کمک میکرد، خشمگین شد و اضافه کرد: “برای کسی که اینقدر باهوش است، شما در ریاضیات احمق هستید.”
سالها بعد، در حین کار بر روی پایاننامهام برای دکترا، یک استاد مشهور برج عاج از تلاش من برای تحلیل برخی تحقیقات ناامید شد و با عصبانیت گفت: من می دانم تو بلدی چطور فکر کنی.» من در آن زمان در ترجمه سخنان او بسیار زیرک بودم: «تو چه خبر؟ متوجه نشدی؟ و شما در حال کار بر روی دکترای خود هستید؟
پس چگونه در نهایت (و کاملاً موفقیت آمیز!) تفکر انتقادی در سطح دانشگاه تدریس کردم؟ صدای مطمئنتر درونم بلندتر شد و کلاسهای جدیدی که به من پیشنهاد شد را پذیرفتم: تفکر انتقادی و استدلال. دو حوزه ای که در آن احساس ناتوانی و ناآماده بودن می کردم، آن صداهای منفی گذشته چنین گفتند.
با کمال تعجب، ارزیابی های من به طرز شگفت انگیزی قوی بود. دانشآموزان در مورد مهارتهای اساسی که در کلاسهای من به دست آوردند، فکر کردند، زیرا من عدالت ترمیمی را با یادگیری در مورد نسلکشی توتسی گره زدم. من واقعاً میتوانستم برای خودم فکر کنم، و حتی بهتر، میتوانم به دانشآموزانم کمک کنم تا تفکر انتقادی را بیاموزند. در تمام مدتی که در کلاسهای تفکر انتقادی تدریس میکردم، آن صداهای گذشته تفکر من را زیر سوال برد. کنایه از من گم نشد!
نویسنده و همسرش پل، کسی که همیشه به او ایمان داشته است.
منبع: bjaffe/blogger
در حال حاضر، من در موزه تساهل لس آنجلس به عنوان تسهیل کننده و دکتری کار می کنم و برای دانش آموزان و مربیان تور برگزار می کنم. صدایی در اعماق درون من را به یاد کسانی می اندازد که در رشته مطالعات هولوکاست و نسل کشی تحصیل کرده اند، کاری که اگر رشته دانشگاهی در دهه 70 در دسترس بود، انجام می دادم. من به طور کلی در مورد این موضوعات مهم خودآموز هستم، هر چیزی که می توانستم خوانده باشم. با این حال، من این موضوعات را برای دهه ها تدریس کردم و در هولوکاست و نسل کشی تخصص داشتم.
بله، من برای تحصیل در موزه هولوکاست واشنگتن دی سی بورسیه تحصیلی گرفتم و بله، برای شرکت در برنامه دو ساله استاد معلم در بنیاد شوآ USC انتخاب شدم. اما صدای روح شکن من می پرسد: آیا من شایسته کار در موزه هستم؟ صدای سالم تر من پاسخ می دهد: البته من دارم. من دانش و تجربه زیادی برای به اشتراک گذاشتن با مردم دارم. بنابراین، من به دادن زمان و تخصص خود ادامه می دهم.
اعتماد به نفس یک دارایی متزلزل برای من است. من دوست دارم آن کسی باشم که دقیقاً می داند چه چیزی لیاقتش را دارد و معتقد است که آن را به دست خواهد آورد. من در شگفتم که کسانی هستند که دارای دوز سالمی از اعتماد به نفس صادقانه و به دست آمده هستند. کسانی نیز هستند که کمترین تردیدی به خود دارند. من می خواهم از آنها تقلید کنم. بنابراین، من طوری رفتار می کنم که گویی چنین اعتقادی به خودم دارم، حتی اگر ندارم.
در روزهای مشکوک، تظاهر کردن سخت تر است، زیرا حجم آن صداها در درون می پیچد. شاید آب و هوا یا کمبود خواب باشد. به هر دلیلی سعی می کنم گوش هایم را بپوشانم. اما من پیشرفت کردهام، زیرا میدانم که هیچ یک از این صداهای تکرار شده واقعاً مال من نیستند. هیچ کدام از روح من سرچشمه نگرفت.